در طول این مدت،به واسطه فیلم های تلوزیونی ام و یا دیگر تجربه های رسانه ای دوستان و همکارانم به خوبی می دانستم که نباید انتظار هیچ نقد و نظر و یا پیشنهادی درباره نوشته هایم را داشته باشم.یکی از حلقه های اصلی مفقوده در رسانه های ما و آن چیزی که بسیاری از اهالی رسانه را سردرگم و دلسرد می کند،فقدان "بازخورد" درست و دقیق از جانب مخاطبان است و برای اهالی رسانه ،همواره طی مسیر این گونه بوده که گویی در میان صحرایی غبار آلود ذره ذره راه خود را می یابند و پیش می روند.یکی از دلایلی که وبلاگ ها در شروع سلطنت شان در ایران تا این اندازه میان اصحاب فرهنگ جا باز کردند تا حد زیادی به همین امر مربوط می شود.اما با این حال،معدود نظراتی که من با سماجت از دوستان فیلمسازم درباره نوشته هایم بدست آورده ام چیزی جز حیرت و شرمندگی برایم به همراه نداشته است!
برای مثال،دوستی معتقد بود که من نان روزنامه نگارانی را آجر می کنم که امنیت شغلی پایینی دارند و یا همکار دیگری معتقد بود چرا هم از آخور می خورم و هم از توبره و به چه جراتی وقتی با تلوزیون کار می کنم آن را همزمان نقد نیز می کنم؟دوست دیگری می گفت که چرا با نوشتن درباره فلان فیلم آب به آسیاب بعضی ها ریخته ای که دشمنان فرهنگ این سرزمین اند؟و یا فیلمساز عزیزی به من پیشنهاد داد تا راه های شرافت مندانه تری برای تبلیغ خودم بیابم! دوست دلسوز دیگری معتقد بود که نوشتن خلاقیت های ما را نابود می کند و به همین دلیل من باید دست از این کار بیهوده بردارم. معمولا در این مواقع سعی می کنم مثال هایی عینی بیاورم که این سنتی جا افتاده است که اهالی فرهنگ و هنر درباره کارهای شان و دنیای حرفه شان می نویسند و این گونه حیطه تفکر در مورد آن حرفه و چالش های عملی ونظری شان را گسترش دهند و برایشان از مقاله های چخوف و گدار و ارول موریس و جیمز نچوی و خیلی های دیگر می گویم و خب به راحتی در نگاه همه شان می توان این را خواند که چطور خودت را با آن ها مقایسه می کنی؟
این جا به هیچ وجه بحث اعتماد به نفس ضعیف ایرانی مطرح نیست و یا این که آن ها می توانند پس چرا ما نمی توانیم.به گمان من این جا بحث بر سر دو عادت ماست.اول این که "اندیشیدن" در قاموس هنر ایرانی کمتر جایی دارد و ما بیشتر به حوزه اشراق تعلق داریم و الهام.ما اهل عمل ایم و اصولا وقتی برای مسائل نظری نداریم.ما کمتر سوال می کنیم و بیشتر از آن که تشنه دانستن باشیم،پر هستیم از انواع و اقسام حکم های قطعی.دوم این که به هزار و یک دلیل منافع یک هنرمند در این سرزمین در آینده وجود ندارد و اگر همین حالا و همین امروز توانستی که خب مرحبا وگرنه چه کسی می تواند فردای تو را پیش بینی کند؟پس توسعه کسب وکار دغده ما که نمی تواند باشد.اگرچه دیگر قید نظرات سازنده را زده ام! اما تا همیشه بر سر این اعتقادم می مانم که نوشته های اهالی فرهنگ درباره کارهایشان می تواند اندکی مرزهای حرفه شان را باز تر کند و به طرح مسائلی دامن زند که به اعتلای کارشان بیانجامند.این حرفه من است و اگر که قرار است تمام عمرم را به آن بپردازم پس حق دارم که درباره اش بیاندیشم و بالا و پایین اش را مورد سوال قرار دهم و ذره ای به بهبودش امیدوار باشم.




