چرا ساکت نمی شوی؟

نزدیک به یک سال است که تقریبا هر هفته در ستونی ثابت و در روزنامه های چاپی مان مطالب سینمایی می نویسم.این کار را بسیار دوست می دارم و مدت ها بود که دلم می خواست دل انجام دادن اش را بدست بیاورم و راستش پیروز کلانتری یکی از کسانی بود که با سخاوتمندی در این راه تشویق ام کرد.در عمده مطالبم به غیر از معرفی فیلم های مستند داخلی و خارجی،به فضای سینمای مستند و تلوزیون خودمان پرداخته و در آنها کوشیده ام تا مسائلی را پی گیری کنم که به گمانم از دید من فیلمساز،کمکی به بهتر شدن سینمای مان می کنند.در این مسیر از ابتدا قول و قرارم با خودم این چنین بوده که ساده و روشن بنویسم و تا جایی که می توانم از بهانه گیری های بیهوده پرهیز کنم و همواره در نوشته هایم از احوالات و تجربه های نزدیک خودم یاری بگیرم و چالش های ذهنی ام را به سوژه ستون هایم تبدیل کنم.
در طول این مدت،به واسطه فیلم های تلوزیونی ام و یا دیگر تجربه های رسانه ای دوستان و همکارانم به خوبی می دانستم که نباید انتظار هیچ نقد و نظر و یا پیشنهادی درباره نوشته هایم را داشته باشم.یکی از حلقه های اصلی مفقوده در رسانه های ما و آن چیزی که بسیاری از اهالی رسانه را سردرگم و دلسرد می کند،فقدان "بازخورد" درست و دقیق از جانب مخاطبان است و برای اهالی رسانه ،همواره طی مسیر این گونه بوده که گویی در میان صحرایی غبار آلود ذره ذره راه خود را می یابند و پیش می روند.یکی از دلایلی که وبلاگ ها در شروع سلطنت شان در ایران تا این اندازه میان اصحاب فرهنگ جا باز کردند تا حد زیادی به همین امر مربوط می شود.اما با این حال،معدود نظراتی که من با سماجت از دوستان فیلمسازم درباره نوشته هایم بدست آورده ام چیزی جز حیرت و شرمندگی برایم به همراه نداشته است!
برای مثال،دوستی معتقد بود که من نان روزنامه نگارانی را آجر می کنم که امنیت شغلی پایینی دارند و یا همکار دیگری معتقد بود چرا هم از آخور می خورم و هم از توبره و به چه جراتی وقتی با تلوزیون کار می کنم آن را همزمان نقد نیز می کنم؟دوست دیگری می گفت که چرا با نوشتن درباره فلان فیلم آب به آسیاب بعضی ها ریخته ای که دشمنان فرهنگ این سرزمین اند؟و یا فیلمساز عزیزی به من پیشنهاد داد تا راه های شرافت مندانه تری برای تبلیغ خودم بیابم! دوست دلسوز دیگری معتقد بود که نوشتن خلاقیت های ما را نابود می کند و به همین دلیل من باید دست از این کار بیهوده بردارم. معمولا در این مواقع سعی می کنم مثال هایی عینی بیاورم که این سنتی جا افتاده است که اهالی فرهنگ و هنر درباره کارهای شان و دنیای حرفه شان می نویسند و این گونه حیطه تفکر در مورد آن حرفه و چالش های عملی ونظری شان را گسترش دهند و برایشان از مقاله های چخوف و گدار و ارول موریس و جیمز نچوی و خیلی های دیگر می گویم و خب به راحتی در نگاه همه شان می توان این را خواند که چطور خودت را با آن ها مقایسه می کنی؟
این جا به هیچ وجه بحث اعتماد به نفس ضعیف ایرانی مطرح نیست و یا این که آن ها می توانند پس چرا ما نمی توانیم.به گمان من این جا بحث بر سر دو عادت ماست.اول این که "اندیشیدن" در قاموس هنر ایرانی کمتر جایی دارد و ما بیشتر به حوزه اشراق تعلق داریم و الهام.ما اهل عمل ایم و اصولا وقتی برای مسائل نظری نداریم.ما کمتر سوال می کنیم و بیشتر از آن که تشنه دانستن باشیم،پر هستیم از انواع و اقسام حکم های قطعی.دوم این که به هزار و یک دلیل منافع یک هنرمند در این سرزمین در آینده وجود ندارد و اگر همین حالا و همین امروز توانستی که خب مرحبا وگرنه چه کسی می تواند فردای تو را پیش بینی کند؟پس توسعه کسب وکار دغده ما که نمی تواند باشد.اگرچه دیگر قید نظرات سازنده را زده ام! اما تا همیشه بر سر این اعتقادم می مانم که نوشته های اهالی فرهنگ درباره کارهایشان می تواند اندکی مرزهای حرفه شان را باز تر کند و به طرح مسائلی دامن زند که به اعتلای کارشان بیانجامند.این حرفه من است و اگر که قرار است تمام عمرم را به آن بپردازم پس حق دارم که درباره اش بیاندیشم و بالا و پایین اش را مورد سوال قرار دهم و ذره ای به بهبودش امیدوار باشم.
بیستم تیر هشتاد و هفت . روزنامه اعتماد ملی

پس شهر من کجاست؟

این مقاله هنوز خام است و بحث شهر و سینما و رابطه آن ها در ایران بسیار پر و پیمان تر از این حرف هاست.اما موضوعی است که بسیار دوست دارم کم کم به مقاله ای جامع تبدیلش کنم و به هر حال این مقاله را شروعی برای آن مقاله کامل نهایی می دانم.آیا کسی مایل است کمکی کند؟فقط خواهش می کنم عنوان این یکی را با پست قبلی که تاریخ اش متعلق به یک ماه پیش است مقایسه نکنید!
سینما از آغاز تولدش در جهان ، همزاد و همسال شهرنشینی به شکل نوین امروزی بوده است و بیش از اشکال دیگر هنری به رابطه میان انسان ها و شهرها پرداخته است.از طلوع مورنائو گرفته تا سمفونی های ناب شهری و از هالیوود قدیم گرفته تا صنعت فیلمسازی جهانی امروز، همواره شهرها لابراتوار هنرمندان فیلمساز بوده و آنان را واداشته اند تا قدم به قدم تغییرات شان را مزه مزه کنند و روایت های شان را در پیوند مستقیمی با شهرها رشد دهند و قصه هایشان را زنده تر و محکم تر کنند.مثال وودی آلن و اسکورسیزی و رویکردشان به نیویورک حالا دیگر کلاسیک شده است و نمونه هایی همچون "بابل" و استنادشان به مرزهای دنیای چند فرهنگی امروز نیز به راحتی در کنار فانتزی هایی همچون بتمن و گاتهام سیتی به زندگی خودشان ادامه می دهند. هرچند که فیلم ها همیشه همدست شهرها نبوده اند و گاهی در مقابل بلعیده شدن آدم ها در تناقض های کلان شهرها نیز ایستاده اند.مستند اسکاری سال گذشته را دیده اید؟ "مردی روی سیم" بیش از هر چیز روایت رودررویی رویاهای یک مرد و یک شهر بود.این فیلم به بازسازی سودای "فیلیپ پتی" برای بندبازی بر فراز برج های تجارت جهانی می پردازد و یا در فیلم "بزن عقب" از میشل گوندری مبارزه تخیل اهالی یک محله را برای حفظ میراثی هرچند ناچیز و کهنه در برابر نظمی فراگیر و یکسان کننده شاهدیم.
تمام این کشاکش های خلاق نتیجه بده بستان فعالانه هنرمندان و شهرهاست.نتیجه گفتگویی تمام ناشدنی در دل شهری که به شما یاد می دهد چگونه درآن خودتان را بیابید،محل زندگی تان را بسازید و یا تغییرش دهید و نتیجه مستقیم تجربه های اجتماعی زنده و پویا در نهاد های مدنی بزرگ و کوچکی است که توسط مردم و نیاز های واقعی شهرها و محله های شان شکل گرفته است.و اما چرا کم تر می توانیم از ایران و شهرهایش در خاطره های سینمایی یاد کنیم؟ گرچه باید اذعان داشت که در ایران امروز مدتی است از روایت ساده انگارانه موش شهری و موش روستایی رهایی یافته ایم اما همواره شهرها در فیلم های ما توده های بی شکلی هستند که محلیت شان خالی از هر نوع رنگ و بوی واقعی است.برای رسیدن به یک رابطه خلاق در پیوند با مسایل شهری و مطرح ساختن آن ها در سینمای مان ابتدا باید صاحب شهر هایی بود که اجازه زیستن را به شهروندان شان بدهند.بعضی سعی می کنند در تحلیل های شان نوع تولید ضعیف و فقیرانه مان را عاملی بدانند که هر چه بیشتر از پیش فیلمسازان را به داخل آپارتمان ها و یا حاشیه شهرها هل می دهد.اما به گمانم پیش از تولید مناسب،ما به ذهنیتی نیازمندیم که در آن،خیابان را تنها محل گذری برای کاراکتر فیلم مان ندانیم.و این چیزی نیست که با آموزش و یا تجربه به دست بیاید.این نکته ای حاصل و برآمده از زندگی ما در شهرهای مان است.برای یک شهروند فیلم نامه نویس ایرانی،خیابان در زندگی عادیش نیز تنها مکان گذر است و بس.برای آن که بتوان تهران را همچون نیویورک ثبت کرد، نیازی به ابزار هالیوودی نیست.ما به شهرهایمان اجازه زندگی کردن نمی دهیم و آن ها نیز به ما رحم نمی کنند.رابطه خلاقانه ای میان ما و شهرهایمان برقرار نیست و طبیعی است که با این ذهنیت بسته و کور حتی نمی توانیم به خلق سایه ی شهرهای امروزی مان نزدیک شویم.

شهری که از آن ماست

تهران این دو هفته ای که گذشت را دوست داشتم.شهر مال ما بود انگار.مردم خویشاوند بودند و ترافیک خوشایند.بیرون زدن و تا صبح بیدار بودن دلیلی داشت و خنده و فریاد عیب نبود.چه جشن بی کرانی بود برای فیلمسازان و عکاسان.چه ضیافتی برای دوربین ها و چشم های تیزبین .اما من بیش از این ها هیجان زده و طالب زندگی کردن و مردم بودن در دل جمعیت خروشان آن بیرون بودم که بخواهم به فیلم ساختن بپردازم و می خواستم تنها یک تماشاچی باشم.با این حال تصاویر یک فیلم مدام از آپاراتخانه ذهنم می گذشت.مستندی کوچک و کم تر دیده شده که به حال و هوای شش ماه پس از انقلاب در تهران آن روزگاران می پردازد و نامش "تازه نفس ها"ست.مستند مشاهده گری که به لطف نگاه کیانوش عیاری برایمان به ارث گذاشته شده و سند یگانه ای است از حال و هوای آن وقتهای تهران و مردمانش.این مستند در مسیری خلاف جهت روحیه بسیاری از آثار هنری دوران خودش حرکت می کند و بی آنکه بخواهد شعار بدهد و یا روحیه شعاری و سیاسی مردم را تحلیل کند به نظاره آنان و رفتارهای شان و نیز شهر زنده ای که این جماعت می سازندش می نشیند.یک مستند شهری سیاسی که هیچ اندیشه و ایده سیاسی خاصی را برجسته نمی سازد و قدرتش را نه از تحلیل و تفسیر که از نگاه کردن و برچیدن و کنار هم گذاشتن ها بدست می آورد.

"تازه نفس ها" پرسه هوشمندانه کیانوش عیاری است در تابستان داغ پنجاه و هشت تهران.سرکی به گوشه گوشه شهری که انگار هنوز گیج است و تب زده.فیلم با دستفروش ها و جزوه ها و نوارهای سیاسی شان و آوازها و ترانه های ابداعی آن روزها شروع می شود و در ادامه به سراغ سینماها و تئاترهای سیاسی و سخنرانی های خیابانی می رود و مدام از این پیاده رو به آن یکی قدم می گذارد و کافه ها و خوشی ها و تفریحات ارزان گوشه خیابان ها را از یاد نمی برد.به حاشیه تهران می رود و شهری را که کش می آید نگاه می کند و مردمی را که به خیابان ها پناه آورده اند.فیلم پیش تر از همه خودش یک تماشاچی تمام عیار است.یک تماشاچی تشنه و تازه نفس.روحیه عیاری در کارگردانی و لهجه اش در پرداخت و لحن این فیلم به همین دلایل یک نمونه خاص و گوهری ویژه در تاریخ سینمای ماست.او روحیه به اصطلاح چپ حاکم بر هنر آن روزگار را به کناری گذاشت و رسالت ثبت بی طرفانه و مشاهده ای دقیق را پیش گرفت که ظاهرا برای روحیه شعارزده آن روزها خیلی سبک بوده است.اما حالا پس از گذشت سه دهه از عمر انقلاب است که می توان فهمید کاری که او کرد تا چه حد پیشرو و هنرمندانه بوده است.سندی که او بی هیچ قضاوت ایدئولوژیکی برایمان به جا گذاشته ما را به پدران و مادران مان وصل می کند و اجازه می دهد تا خودمان هر آن چیزی را که می خواهیم از آن روزگار برچینیم.

برای همین است که در حال و هوای خاص این روزها و شب ها مدام این فیلم به یادم می آید.برای این که احساس می کنم باید شهر را این گونه ظبط کرد،چه در ذهن و چه بر روی فیلم.برای سال های آینده.برای بچه های مان و برای قضاوت های آنان.باید تنها این جمعیت تازه نفس را نگاه کرد و با ضرب و زور تحلیل که روحیه حاکم بر مستند های شهری اکنون است،آن را ندید.زنده باد تهرانی که زنده است و زنده باد تماشاچیان تشنه ای که شهر را با نگاه شان از آن خود می کنند.
بیست و دوم خرداد هشتاد و هفت.روزنامه اعتماد ملی

راه های فرعی

آن بیرون شلوغ است.شهر حال و هوایی دارد که بیا و ببین.همه می دانند که تا چند روز دیگر تمام این شور انسانی معصومانه تمام خواهد شد و می خواهند که تا چکه های آخرش را بنوشند و دل ندارند این کارناوال غریب را ترک کنند.شهر چقدر مهربان است.ببین که مردم را چطور در خیابان های بلند و باریکش در بر گرفته و با فریادشان زنده می شود و رنگ عوض می کند و تا خود سپیده بیدار است.و این جا،در استودیویی در دل تهران بزرگ،در بین جمع کوچک ما نیز سرخوشی نایابی موج می زند.کاری می کنیم که هیچ وقت در این سال ها نظیرش را ندیده ام.همین یک ساعت پیش دوندگی های یک ماهه تیمی کوچک که رخشان بنی اعتماد با آن انرژی خستگی ناپذیرش دور هم گرد آورده بود به پایان رسیده و ما در حال نوشتن آخرین یادداشت بر تنه فیلمی هستیم که قرار است از فردا با رضایت کامل صاحب اثرش میان مردم دست به دست شود.همگی در حالی برای ترکیب این جمله ابتدایی فیلم «کپی و تکثیر و نمایش این فیلم در ایران جهت آگاهی بخشی عمومی بلامانع است» نظرات مان را می دهیم که می دانیم یک جور دیوانگی است.در کشوری که سینمای مستند جشنواره ای و بلاتکلیف اش تمام شور و انرژی مستند سازان را می گیرد و رقابت های حقیرانه برای نمایش های کوچک و جایزه های ابلهانه سرتاسر این سینما را مسموم کرده،رخشان بنی اعتماد با سخاوتی مادرانه یکسره مسیری مخالف را پیش گرفته و سرسختانه بر آن پای می ورزد.

مستند «ما نیمی از جمعیت ایرانیم» شرح مطالبات زنانی است که حقوق پایمال شده شان را در فضای آزاد انتخاباتی این دوره می جویند و برای اولین بار بعد از انقلاب اختلاف های عقیدتی شان را کنار جاده انتخابات رها کرده اند و در ماراتنی تمام نشدنی شرکت کرده اند که تازه به راه افتاده است.در اولین جلسه های گفتگویی که با همدیگر برای مونتاژ فیلم داشتیم، بنی اعتماد بیش از هر چیز تاکید داشت که یک کار صرفا هنری نمی خواهد و می داند که گرچه برای همه مان کنار گذاشتن آن چه می توانیم و از عهده اش بر می آییم سخت است اما باید اولویت را به ضرورت و کارکرد موضوع بدهیم.حقوق زنان و مشکلات پیش رویشان برای مبارزه با تبعیض هایی که همواره علیه آنان در جامعه پدرسالار ما وجود دارد،آن چنان گسترده است که بعید می دانستم هیچ کارگردان کاربلدی بخواهد خودش را به دریای آشفته موضوعی این چنین ای بیندازد.موضوعی چنین کلی و مبهم که با در نظر داشتن فرصت محدود و زمان اندک انتخابات،کار دشوارتری نیز به نظر می رسید.پذیرفتن این کار به معنای این بود که باید مونتاژ فیلمی را شروع می کردم که هیچکس نمی دانست کجا و چگونه تمام خواهد شد.اما من با اعتبار آن چه او در سینمای مستندمان به ارث گذاشته است کار را شروع کردم.مگر نه این که او کسی است که یکی از مهمترین فیلم های مستند سیاسی مان را ساخته،بی آنکه سیاست موضوع اصلی اش باشد؟مگر نه این که او بهتر از هر مستند سازی توانسته تنهایی شهروند زنی را در دل شهری بی رحم و مردمی نامهربان به تصویر بکشد؟مگر او راوی «روزگار ما» نیست که من با لحظاتی از آن گریسته ام و از خودم به عنوان یک شهروند کور و فلج و احمق بیزار شده ام؟مگر او کارگردان آن مستند تیره و تار «این فیلم ها رو به کی نشون می دید» نیست که انگار از همان سی سال پیش به این طرف تعهد اجتماعی اش را مهمتر از سنت مستند سازی هنری مان می دانست؟و این ها را گفتم تا برسم به این که در عین حال او یکی از معدود کسانی در ایران است که فیلم های مستندش از «کارگردانی» برخوردارند و حتی در مستند رها و مشاهده گری همچون «این فیلم ها رو ... » نیز شما می توانید کارگردانی ظریف و میزانسن های پنهان او را بیابید و البته بیش از همه نگاهی را که وحدت فیلم های مستندش را باعث می شود.او کارگردان صاحب نگاهی است که با حساسیت های اجتماعی اش به جاده فرعی ناهمواری زد که به گمان من به گنجی نایاب می رسد.

من از هر گونه داوری درباره ی این جدیدترین مستند او عاجزم چرا که بسیار بیش تر از این درگیر کار فشرده ی فیلم و حجم عظیمی از مواد خامی که باید در کمتر از یک ماه شکل می یافتند و البته آدم های جلوی دوربین آن شده ام که بخواهم داوری درستی داشته باشم.به جای هر حرفی درباره این گزارش تیز و برنده، مایل ام در این یادداشت کوتاه و این فرصت مختصر بیش از هر چیز از هنر کاربردی او و جایگاه مستند های اش در جامعه بگویم.از این که چقدر خشنودم که وارد کار در فضای فیلمی شدم که قرار است همین روز ها کپی هایش میان فوج مردمی که آن بیرون اند و صدایشان همه شهر را تسخیر کرده است،دست به دست شود.باورم نمی شود که می توان فاصله هنر و کارکردش در میان جامعه را تا این اندازه کوتاه کرد.احساس مفید بودن می کنم.حالا شغل من نیز درست مانند آن پلیس ای که شور و شادی مردم را با لبخندی خاموش نظاره می کرد ، فایده دارد.همه ی آن کات ها و فید ها و دیزالو ها را رها می کنم و سرخوش به میان جمعیتی می زنم که اصلا انتخابات برایشان بهانه است و بیش از هر چیز می خواهند شهروند بودنشان را تمرین کنند و این روزها مهربان تر از همیشه اند.خوشحالم که قدمی برای احقاق حقوق شهروندی برداشته ام.خوشم به این که کارمان به غیر از همکارانم،تماشاگران دیگری نیز دارد.به راستی خاطرات این روزها و شب ها را تا مدت ها در ذهنم مزه مزه خواهم کرد.و در پایان اجازه دهید برای کسی کلاه از سر بردارم که منبع این شور و زندگی است.جسارت او در جستجوی راه های فرعی را به یاد خواهم داشت.
روزنامه اعتماد ملی . نوزدهم خرداد هشتاد و هشت

فیلمهای ما ، فیلمهای آنها

یک فیلمساز جدی آسیایی چه طور کاراکتری دارد؟آیا مدام با چمدانی در دست از این کشور به آن کشور در حال سفر برای جوایز متعددی است که به فیلم های اش تعلق گرفته اند؟و یا با محافظه کاری در حال پس دادن مصاحبه ای است که در آن برای هزارمین بار از او پرسیده می شود نظر شما درباره محدودیت زنان تان چیست؟آیا او تنها فیلمسازی غریزی است که از خوب یا بد ماجرا به این لوکیشن پر تب و تاب و توریستی پرتاب شده است؟و یا هنرمندی است که بیش از هر چیز با این تناقض روبروست که پیش از آنکه فیلمساز باشد باید با فیلم هایش فریادرس مردم اش باشد؟

یک بار دیگر یک کتاب به کمک سینما می آید تا پرسش هایی از این دست را جواب گوید.کتاب «فیلمهای ما،فیلمهای آنها» موفق می شود بسیار پیش تر از این ها برود و پرتره پیچیده و عمیقی از یکی از بزرگترین فیلمسازان آسیایی قرن بیستم ارائه دهد.این کتاب که مجموعه ای از مقالات ساتیا جیت رای است،شرح پرشور و روشنگرانه اوست از هر آنچه در صنعت سینمای بنگال با آن پنجه در افکنده و نیز شناخت متفاوت و عمیقش از سینمای جهان و مکتب های متنوع اش را در بر می گیرد .گرچه جیت رای در مقدمه ابتدایی کتابش می نویسد که فیلمسازان همواره با موقعیتی متناقض در نوشتن درباره آثارشان روبرو بوده اند و کم سخنی آنان را مربوط به رمز و رازی می داند که فیلمسازان تمایل دارند به وسیله آن عزت نفس شان را حفظ نمایند،اما خودش در این کتاب با سادگی ای مثال زدنی و نگاهی ژرف و چند جانبه،صنعت سینمای کشورش و بن بست ها و راه های نجاتش را در یادداشت هایی موجز و بیانگر ترسیم می کند.در پس این یادداشت های واقع گرایانه می توان فیلمسازی را یافت که با حرف زدن درباره دیگران به شکلی ظریف پرتره خودش را کامل می سازد.فیلمسازی که دل در گروی یافتن سینمای خاص و بومی کشورش دارد و می کوشد با شناخت محدودیت ها و دوری از کلیشه های آمریکایی به سینمایی ساده و مردمی برسد که می داند معمولا دور از دسترس است.

محمد شهبا مدرس و مترجم دانا و خوش ذوق این کتاب،در مقدمه کوتاهی که بر آن نوشته به درستی توضیح می دهد که شرح ساتیا جیت رای از صنعت سینمای بنگال در دهه 1950 با وضعیت کنونی فیلمسازی در ایران همانندی دارد.در قسمت اول کتاب با عنوان «سینمای ما» آن گونه از مشکلاتی را می یابید که طیف عمده ای از فیلمسازان مان با آن درگیرند.از مشکلات فنی گرفته تا وحدتی در تعریف ترکیبی سرگیجه آور تحت عنوان "سینمای ملی".از زاویه ای دیگر،آن چیزی که به گمانم برای سینمای اکنون ما اهمیت ویژه ای دارد در مقاله «مشکلات فیلمساز بنگالی» رخ می نماید.جایی که او با تشریح اوضاع عمومی سینمای بنگال به این می پردازد که در سینمای مبتذل زمانه اش «فیلمساز جدی تجاری» بودن تا چه اندازه سخت بوده است و این کار را از فیلمسازی هنری و جشنواره ای برتر می شمارد و گرچه معترف است که جشنواره های اروپایی بهنگام به کمکش رسیده اند اما به گفته خودش:«این نباید به معنی پااندازی ما برای عشق کاذب آنها به مناظر ناآشنا باشد».

این دیدگاه جیت رای در رسیدن به سینمایی مردم پسند و آن نوع از واقع نگری اش که با توجه به محدودیت های مالی و فنی در پی رسیدن به نوعی سینمای اجتماعی عمیق است که رنگ و بوی خاص کشورش را داشته باشد،می تواند برای نسل جدید سینماگران ایرانی بسیار خواندنی باشد و تعریف های واقعی تر و ملموس تری را از "سینمای ملی" باعث شود.بعد از خواندن این کتاب،جای خالی چنین نوشته هایی از بهترین فیلمسازان مان باز خودش را نشان می دهد و طرح این سوال که چرا ما کمتر به مسیر آمده مان نگاهی می اندازیم؟ این یادداشت را با یکی از پاراگراف های منتخب ام از این کتاب به پایان می برم که به نوعی چکیده تفکر سینمایی رای است:«فیلم متوسط آمریکایی الگوی بدی است،دست کم به این دلیل که شیوه ای از زندگی را نشان می دهد که هیچ قرابتی با زندگی ما ندارد.از این گذشته آن خبرگی فنی که در فیلم های آمریکایی دیده می شود در شرایط موجود کشور هند دست نیافتنی است.آنچه سینمای هند امروزه نیاز دارد،نه زرق و برق بلکه تخیل بیشتر و استحکام افزونتر و درک درست از محدودیتهای رسانه است».
یادداشت های روزنامه اعتماد ملی . چهار

سایه آقای خیال

می خواهم برای گفتگویی با حمیدرضا صدر آماده شوم.یک گپ و گفت تلوزیونی ساده و خودمانی است،اما من احساس ام این است که واقعا باید آماده شوم.نمی توانم با او که یکی از محبوب ترین نویسندگان ام است،ساده روبرو شوم.اول برای این که بیش از ده سال است که با هیجانی خاموش،یادداشت هایش را در کسوت یک ژورنالیست جامع الاطراف دنبال کرده ام و به راستی یکی از کسانی است که نوشته های پرشور و شیفتگی صادقانه اش،انگیزه قدرتمندی بوده اند در من برای نوشتن از آن چه دوستش می دارم. نوشته های او به من حسی از اعتماد را بخشیده اند که آدمها (هرکه می خواهند باشند) می توانند با سلیقه های شان و شریک کردن دیگران در آن چه با شیفتگی کودکانه شان دنبال می کنند نیز هویت خاص شان را بیابند.

دوم این که او آدمی است که عاشق کارش است.آدم هایی مانند او روز به روز کم و کمتر می شوند و معمولی ها هر روز و هر لحظه به کسانی مانند او که جان سالم به در برده اند شلیک می کنند.می خواهید وسواس عاشقانه اش را ببینید؟رجوعتان می دهم به مقدمه مفصلی که بر یکی از به یادماندنی ترین مصاحبه های تاریخ سینمای ایران نوشته است.مصاحبه اش با فرخ غفاری را می گویم.در آنجا مردی را می یابید که با دقت و وسواس تمام،اسناد و مدارک لازم را پیش از دیدار جمع آوری می کند تا خودش را برای گفتگو با تکه ای از تاریخ مان آماده سازد.و حالا من نیز به همان شیوه او سعی دارم خودم را آماده کنم،انگار که قرار است کار مهمی انجام دهم.

به مقاله ها و کتاب هایش سرک می کشم و سعی می کنم کدهایی بردارم تا بتوانم ساختاری برای گفتگوی مان پیدا کنم.باز هم همان مقدمه اش بر مصاحبه با غفاری را پیش روی ام می گذارم.دوباره به نثر قدرتمند صدر نگاهی می اندازم و به جزییاتی که با مهارت ترسیم می کند.آن جا که سعی می کند تا پرتره فیلم باز عاشقی مانند خودش را با جزییات کامل ترسیم کند.و به راستی که برای این کار مایه می گذارد و تا آنجا پیش می رود که چهره غفاری را در یک فلاش بک رویاگونه نیز به یاد می آورد و توصیف می کند.اما از همه این ها می گذرم و دوباره و دوباره می خوانم که چگونه با مهارت تمام در پس افشای تکنیک های مصاحبه اش،خودش را نیز بیان می کند و این که چگونه این کار نه تنها نوشته اش را کم ارزش نمی سازد،بلکه اصالت نگاهش را اعتبار هم می بخشد.اصالتی که کم مورد تقلید منتقدان جوان سینمایی نویس ما نبوده است.

هنوز خوب به یاد دارم ارزش نوشته های گرم و زنده اش را که من و رفقا،هر ماه در شهری کوچک و خاکستری با ولع دنبال می کردیم و هنوز قدر می دانم آن چه او در سایه خیالش به ما از تاریخ سینما آموخت.من قسمتی از نگاهم را از دنیایی برداشته ام که او در مقاله هایش بازتاب می داد.دنیایی که سینما را در پیوند با نگاهی جامعه شناختی و تاریخی می دید و فرهنگ عامه را خوار نمی شمرد.به صداقت او ایمان دارم هنگامی که در اولین جمله از مقدمه ی کتاب سینمایی اش "درآمدی بر تاریخ سیاسی سینمای ایران" می نویسد:« سپاس از خوانندگان مطالب ام که در طول سال ها هرگز اجازه ندادند سینما را عاری از حضور مردم نگاه کنم».
چه کسی گفته نوشته های نویسندگان و روشنفکران ما را تنها خودشان می خوانند؟چه کسی گفته روزنامه نگاران همچون جزیره هایی تنها هستند که صدایشان به گوش مردم نمی رسد؟آقای صدر عزیز ما پیغام عاشقانه شما را در یک بطری،در ساحلی نه چندان امن یافتیم.ما از آن یادداشت های به ظاهر ساده انرژی گرفتیم و با همدیگر تقسیم اش کردیم و هرکداممان به یاد شما بطری ای به آب انداختیم.
یادداشت های روزنامه اعتماد ملی . سه

قارچ های تلوزیونی

چند وقتی است که مدیریت هنری یک برنامه تلوزیونی را به عهده دارم که قرار است مدتی دیگر از تلوزیون پخش شود و این فرصتی شده تا با تمام دست اندر کاران یک برنامه مستند ترکیبی،از مدیر نورپردازی گرفته تا نویسنده متن همکاری کنم و از نزدیک شاهد آن باشم برنامه هایی که همیشه آنها را نقد می کرده ام به راستی چگونه ساخته می شوند.من همواره با شبکه های تلوزیونی در مقام یک مستند ساز همکاری داشته ام،اما تجربه ساخت برنامه تلوزیونی چیز دیگری است که زیبایی شناسی متفاوت و خاص خودش را می طلبد و تجربه هایی را به همراه دارد که الزاما ربطی به تجارب سینمایی شما ندارد.
تا قبل از درگیر شدن در این پروژه ها بیش از هر چیز می خواستم بدانم که سلیقه مشترک برنامه سازان ما از کجا آب می خورد و چرا در مدت زمانی کوتاه همه شان به سبک هایی یکسان روی می آورند و ناگهان استفاده از آن سبک و قالب در تمام شبکه ها به شکلی فزاینده رشد می کنند.این قارچ های عمدتا سمی از کجا می آیند و چگونه همه سلیقه ها به طور یکسان به آن ها پاسخ می دهند؟
ساده ترین و عینی ترین مثال قابل بررسی،میزان علاقه برنامه سازان ایرانی به استفاده از دکور و پلاتو است،در حالی که برنامه های مشابه در شبکه های مختلف دنیا عموما از مصاحبه در مکان های واقعی بهره می برند که باعث زنده تر شدن مصاحبه و درک بهتر حرف های مصاحبه شونده می شود.جواب این معادله بسیار ساده است،هزینه ضبط و مدت زمان تولید یک مصاحبه زنده و بداهه پردازانه نسبت به مصاحبه ای که در یک فضای کنترل شده استودیویی به دست می آید،بیشتر است و گرچه چنین مصاحبه ای گرم و پویا از آب در می آید اما بیشتر برنامه های تلوزیون ما برآورد مناسبی برای چنین کاری در بودجه خود ندارند و یا سفارش دهندگان این پروژه ها (عمدتا نهادهای دولتی) چنین برنامه ریزی زمانی ای را در شکل دقیقه نودی سفارش شان لحاظ نکرده اند.
و یا گمان می کنید علاقه بیش از حد به استفاده از جلوه های بصری ای که به "ویدئو گرافیک" مشهورند از کجا می آید؟(این جلوه های بصری همان خط و خطوط درهم و برهمی هستند که مدام روی تصاویر بازی می کنند و باعث مبهم شدن شان می شوند و در بیشتر برنامه های تلوزیونی به جنگ چشمان تان می آیند) در حالی که برنامه های ترکیبی و یا مستند های مشابه در شبکه هایی همچون بی بی سی و یا آرته عمدتا از نماهایی شکیل اما ساده بهره می برند که بوسیله برش هایی کلاسیک تدوین شده اند.در این جا اولین چیزی که بر اثر بودجه و زمان نامناسب فدا می شود،تصویر است.هرچند جای نگرای نیست چرا که کلید حل تمام شلختگی های بصری به دست انیماتورهای خوش استعداد اما سرخورده ای است که گاهی سفارشی جز این جور وصله پینه کردن ها ندارند و استخدام می شوند تا چنان سر و شکلی به تصاویر خام و بدرنگ ویدیویی و گاهی آرشیوی بدهند که عمدتا کاری جز فریب چشمان بیننده ندارند.

با همه این ها تا حدودی از پیش آشنا بودم،اما در سطحی پیچیده تر درگیر نحوه خاص متن نویس برای تلوزیون شده ام که به کل تجربه ای متفاوت از هر نوع نگارش برای سینماست.برای نزدیک تر شدن به ادبیات تلوزیونی مان متن نریشن و پلاتوی مجری چندین برنامه مختلف را روی کاغذ بررسی کردم و از نتیجه آزمایشم شگفت زده شدم.شاید امتحان این کار برای شما هم همین اندازه غریب بنماید.کافی است یکی از برنامه های تلوزیون را ضبط کنید و بعد متن نریشن گویندگان آن را کلمه به کلمه روی کاغذ پیاده کنید و حالا نتیجه بدست آمده را بخوانید.درست است!بسیار لفاظ و پیچیده و درعین حال خالی از هر معنی منطقی است.این متن ها که از همان فرمول بودجه اندک و زمان بندی کوتاه بدست می آیند،برای پوشاندن ضعف های شان از نوعی نظام شاعرانه عموما بی معنی پیروی می کنند که در مرحله نهایی،توسط چند صدای مختلف زیبا خوانده می شوند تا با ایجاد ریتمی سریع و متنوع،این بار گوش های شما را بفریبند.
با احترام به همه تهیه کنندگان و برنامه سازان خوبی که در شبکه های مختلف ما زحمت می کشند باید بگویم به هیچ وجه نمی توانم میزان احساس بیهودگی و بی انگیزگی همکارانی که مدت هاست به این شکل از برنامه سازی تن داده اند را بیان کنم.فکرش را بکنید تمام عمرتان را صرف چیزی می کنید که با صرف اندکی وقت و بودجه ای بیشتر می توانست کاری مفید و با ارزش باشد،اما نیست.
یادداشت های روزنامه اعتماد ملی . دو

صنعتگر شورشی


در عصر یکی از روزهای سال گذشته که سرخوش و بی هدف در طبقه دوم نشر چشمه مشغول ولگردی بین کتاب های سینمایی بودم،به کتابی با روی جلد و عنوانی بسیار شلخته و بی سلیقه برخوردم که متعلق به ناشر و مترجمی بود که نمی شناختمشان.این کتاب با عنوان طولانی "چگونه صد فیلم در هالیوود ساختم و هرگز پشیزی از دست ندادم" با آن کولاژ خام دستانه روی جلدش انگار از میان کتاب های دهه چهل به سی و چند سال جلوتر پرتاب شده بود.تنها چیزی که باعث شد تا آن را به انبوه کتاب های نخوانده کتابخانه ام اضافه اش کنم نام "راجر کورمن" بود.من زندگی نامه ها را هیچ وقت معطلشان نمی کنم اما تا یک سال بعد من و این کتاب از همدیگر خبری نگرفتیم و خیلی اتفاقی نوروز امسال دوباره به هم رسیدیم و باید بگویم که این زندگی نامه جذاب به راستی تعطیلات بی رمق مرا گرم کرد.در یک جستجوی کوتاه اینترنتی دریافتم که ترجمه این کتاب پیشنهاد آقای معززی نیا به خانم مریم امینی برای انتشاراتی نو پا به نام "میعاد شکوفه ها" بوده است.من که ممنون هر دوی این دوستان نادیده گرامی هستم و اما این ها را می نویسم برای آشنایی مختصر کسانی که کورمن را نمی شناسند و تبلیغی برای آنهایی که خدمت جناب کورمن و فیلم های شان ارادت دارند ولی این کتاب که احتمالا پخش خوبی نداشته را تا به حال ندیده اند.
این خودزندگی نامه صریح و بی پرده به فراز و نشیب های زندگی یکی از بزرگترین و فعال ترین تهیه کنندگان مستقل هالیوود می پردازد.کتاب درست مانند فیلم های راجر کورمن تند و سریع است و او بی هیچ اضافه گویی،حضورش به عنوان یک شورشی ضد جریان در سیستم پرقدرت هالیوود را واشکافی می کند.راجر کورمن به عنوان فیلمساز بیش از پنجاه فیلم و به عنوان تهیه کننده بیش از دویست و پنجاه فیلم در کمپانی شخصی اش تولید و توزیع کرده،اما با این حال همواره در حاشیه صنعت عظیم فیلمسازی هالیوودی باقی مانده است.او که ملقب به سلطان فیلمسازان "بی" است ، در طول دوران کاری اش آموخت چگونه با بودجه هایی بسیار اندک و زمانبندی های سریع و تیمی کوچک و داستانی که متشکل از جذابیت های روز و اندکی خشونت و سرگرمی بود،فیلم هایی ساده و پرطرفدار بسازد.او به هالیوود بزرگ پشت کرد تا فیلم های کوچک اما پرمنفعت خودش را فارغ از دخالت ها و بوروکراسی دست و پاگیر استودیوهایشان بسازد و همین یکدندگی و جسارتش برای او اعتبار فراوانی ابتدا در اروپا و سرانجام در آمریکا به همراه آورد و استودیوی فیلمسازی اش را به نوعی معبد سینمایی برای دانشجویان و عشاق با استعداد سینما مبدل ساخت.به گفته خودش :«کسب اعتبار کورمنی در میان استودیوهای کوچک،کوتاه ترین مسیر به سمت استودیوهای بزرگ بود».
بسیاری از سینماگران مستقلی که در دهه هفتاد به شهرت رسیدند برای اولین بار از استودیو – مدرسه ی او فارغ التحصیل شدند.مارتین اسکورسیزی،فورد کاپولا،جاناتان دمی،جک نیکلسون و دنیس هاپر،از جمله کسانی بودند که راجر کورمن به آنها پر و بال تجربه کردن داد و روش فیلمسازی چریکی منحصر به فردش را بهشان آموخت.او با طنز خاص خودش توضیح می دهد که یکی از معروفترین فیلم هایش را با نام "مغازه کوچک وحشت" که بعد ها بار ها از روی آن به شکل های مختلفی اقتباس شد،تنها در نتیجه یک شرط بندی و در مدت دو روز و یک شب و با بودجه سی و پنج هزار دلار ساخته است.
این کتاب همچون طرح های بسیاری از فیلم های کورمنی یکی دیگر از آن ماجراهای جذاب بیرون زدن یک فرد از میان سیستم است.حکایت مبارزه و شیوه شخصی آدم های حاشیه ای.خواندن این کتاب برای دست اندرکاران صنعت سینمای کوچک و پرتوهم ما بسیار مفید است.این یادداشت را با نقل قولی از کورمن به پایان می برم که حالا هر شب قبل از خواب در سرم زمزمه اش می کنم:« در مورد خودم،هرگز فکر نمی کردم که در کار پدید آوردن هنر بزرگی هستم.احساسم این بود که به عنوان یک صنعتگر کار می کنم،و اگر از خلال نوعی صنعتگری تمام و کمال،چیزی متعالی پدید می آمد و بارقه ای از هنر ظاهر می شد،جای خوشحالی بود.اما هنوز در گیر مشکلات فیلم های ارزان قیمت و زمانبندی های پرشتاب بودم. هنر چیزی نبود که من آگاهانه خواهان آن باشم.کار من این بود که صنعتگر خوبی باشم »
یادداشت های روزنامه اعتماد ملی . یک

بالاخره ساخت فیلمی را که مدت ها بود به تعویق می افتاد شروع کردم .... اولین بار تقریبا پنج سال پیش بود که مقدمات اش را فراهم کردم،اما نتوانستم خودم را راضی کنم که بسازمش.سال گذشته بعد از یک ماه پیش تولید و کار شبانه روزی نگارش فیلمنامه،درست یک هفته مانده به فیلمبرداری همه چیز به هم ریخت.و سر انجام امسال شروع کردمش و حالا خیلی تفاوت کرده .... فهمیده ام که باید در طول چند سال بسازمش و خوشحالم که این گونه سال جدیدم را شروع کرده ام.این فیلم نیز درباره شهر مادریم است که همواره به طرز عجیبی دوری از آن برایم دوره های خلاقیت و افسردگی داشته.فیلمی درباره حال و گذشته من و دوستانم در این شهر.
سال گذشته برایم پر بود از چیزهای خوب و بدی که سی ساله شدنم همه شان را غریب تر جلوه می داد.ولی بدها را جا می گذارم و با یادآوری اتفاق های خوبش ،امید بیشتری برای سال پیش روی ام گرد می آورم : اول از همه سیگار را ترک کردم که برای من فتح بزرگی بود ! گرچه هنوز با سیگاری خاموش بر لب می نویسم و کار می کنم .نوشتن این بلاگ را شروع کردم و مقاله نویسی را خیلی جدی تر گرفتم که تجربه شیرینی بود و باعث شد ذهن مرتب تری پیدا کنم.با عکاسی عمیق تر از گذشته درگیر شدم و شش ماه دوم سال کلا به عکاسی گذشت که در هم آمیختن اش با علایق دیگرم،قرار است اردیبهشت امسال به یک تجربه شهری جدید بیانجامد که حتما درباره اش خواهم نوشت.

پیوست:سال جدید است و ستونی تازه در شنبه های روزنامه اعتماد ملی خواهم نوشت.

پرتره یک هنرمند


یک شهر بدون شهروندانش چه دارد؟شهرها بدون رویاهای آدم هایشان چگونه ممکن بود سربلند باشند؟و به راستی چه چیزی برای عرضه داشتند؟حکایت افسانه ای فیلم "مردی روی سیم" نیز همین است.قصه بیانگری مرد ماجراجویی که شهری و دنیایی را "وا می دارد" تا او و داستان منحصر به فردش را نظاره کنند.داستان سودای آدمی که از قوانین سرد و بی روح یک شهر پا فرا می گذارد تا فردیت اش را به رخ مجسمه آزادی بکشد.این فیلم پر افتخار که جایزه اسکار بهترین مستند امسال را نیز ربود،قصه مرد فرانسوی ماجراجویی با نام "فیلیپ پتی" ست که در سال هزار و نهصد و هفتاد و چهار با کمک دوستانش تصمیم می گیرد به وسیله بند بازی،فاصله بین برج های دو قلوی نیویورک را طی کند.مانند موج مستند های اکران این چند سال اخیر،این فیلم نیز ساختار روایی بسیار محکمی دارد و حتی پا را از تجربه های معمول فرا تر می گذارد و به یک روایت غیر خطی رو می آورد.فصل اول فیلم به شدت یادآور عناصر یک فیلم کلاسیک "سرقت بانک" ای است و بازسازی و تعلیق و موسیقی ای دراماتیک را به یاری می طلبد تا مغز تمام طرفداران مستند های کلاسیک را داغ کند.البته رد تاثیرات کارگردان پیشرویی همچون "ارول موریس" را به خوبی در تصویرسازی های کارگردان فیلم،"جیمز مارش" می توانید دنبال کنید.همچنین موسیقی و نحوه استفاده از آن،بی اختیار قطعات فیلیپ گلس را در "مه جنگ" موریس یادآوری می کند.
این مستند متخیل،قصه نوعی بیانگری وحشی در دل شهری مدرن است و اسطوره ها و قصه های سیرک ها و هنرهای قدیمی را با روایتی سینمایی در هم می آمیزد تا به جوهره اجرای کانسپتچوال آرتی فیلیپ پتی دست یابد.اما به گمانم فیلم در شخصیت پردازی کم می گذارد و بیشتر مقهور ماجرای عجیبش می شود و شخصیت پیچیده پتی را به حاشیه می راند.اگر فیلم را دیدید به حجم مواد خام آرشیوی ای که این مرد،با دقت و وسواس از ماجراجویی های گذشته اش و همین طور روند بندبازی مخفیانه اش از بین برج های دوقلو تهیه کرده،دقت کنید.گویی او بی آنکه بداند موفق می شود یا نه،می خواسته سندی از کارش برجا بگذارد و مانند تمام آرتیست هایی که به هنر چیدمان رو می آورند،دوربین فیلمبرداری و عکاسی جزیی ضروری از کارش بوده است.اما فیلم از انگیزه های چنین آدم غریبی هیچ نمی گوید.از این که مردی با چنین رویایی کیست،حرفی به میان نمی آید.او از کجا آمده و به کجا می رود؟اکنون کجا ایستاده است؟آیا اکنون عطش سیری ناپذیر او برای دست کشیدن بر ابرها،همچون برج های دوقلو ناپدید شده اند؟
گرچه فیلم،تکمیل پرتره هنرمندش را ناقص رها می کند،اما با این وجود "مردی روی سیم" فیلمی جذاب و دیدنی است که شب شما را چراغانی خواهد کرد.خوشبختانه این بار به کسانی که ای میل می زنند و مشکل یافتن فیلم های مستند را دارند،باید نوید دهم که این فیلم در برنامه نوروزی "مستند چهار" پخش خواهد شد.یادتان باشد که یک شب عیدتان را به سوداهای آقای پتی بسپارید.

شماره نوروزی روزنامه فرهنگ

سنت های کارت را بشناس

طبقه بندی های نادرست و دور بودن از مسائل نظری دیروز و امروز جهان،باعث ایجاد باورهایی نادرست در سینمای مستند ماست.درست زمانی که تمام رسانه های خرد و بزرگ در حال ترکیب شدن با یکدیگرند و از میان این نوزایی ها قالب های هنری نوینی در حال سر برآوردن هستند،هنوز در ایران مثلا بحثی بر سر این درمی گیرد که استفاده از نگاتیو بهتر است یا ویدئو؟ و از میان تمام بحث های این چنینی،بحث فیلم هنری و فیلم تلوزیونی داغ تر از باقی است و پرت تر از آنهای دیگر.

قصه اش این است که بضی از همکاران من،فیلم ساختن برای تلوزیون ها را ننگ می دانند و افتخارشان را در ساخت فیلم های مستند هنری می جویند.آن ها یا نمی دانند و یا نمی خواهند بدانند که آنچه ما امروز در ایران با نام مستند هنری می شناسیم،دقیقا توسط سیاست های تلوزیون پایه گذاری شده است.منظور از سینمای مستند هنری در ایران امروز،همان "دایرکت" سینمای آمریکایی است.یعنی همان حال و هوای سینمای "مستقیمی" که تلوزیون بعد از جنگ جهانی دوم پایه گذاشت و در دهه شصت،شکل نویی را در مستند سازی باعث شد.
ما باید سنت هایی که در آن ها کار می کنیم را بشناسیم تا دچار توهم های آنچنانی نشویم.این توهم است که با سنت های مدیومی مانند تلوزیون کار کنیم و بعد با ژستی رادیکال از نوآوری صحبت کنیم.بسیاری از تکنیک های کلاسیک حرفه ما را نیاز های برنامه سازان تلوزیونی بوجود آورده اند.من عاشق "ریچارد لیکاکی" هستم که حالا با دوربین دیجیتال کوچکش برای تهیه کنندگان مخالف خوانی می کند،اما یادمان باشد که او ابتدا از تلوزیون شروع کرد.تجربه های نوی او و "رابرت درو" در کمپانی تایم،تحت سفارش ها و نیاز های تولید شبکه های تلوزیونی شکل گرفتند.همان نیازهایی که سرانجام برای ما دوربین های دیجیتالی مان را به ارمغان آوردند. و گرچه نمی توان منکر بود که استاندارد های برنامه سازی تلوزیون،مانند بسیاری از شیوه های حاکم دیگر،تاثیرات منفی خودش را دارد و یکسان سازی ای را رایج می کند که همواره ما مستند سازان از آن گریزان بوده ایم.اما با این حال همین شبکه ها سرمایه رویاپردازی بسیاری از فیلمسازان بزرگ دنیای مستند را فراهم آورده اند،و البته آنان نیز با چالش های خود مرز های سبکی و فنی کارهای تلوزیونی را گام به گام جلو تر برده اند.

یکی از کتاب هایی که می تواند تا حد زیادی سوتفاهم های مان را در مورد مستند های تلوزیونی از میان بردارد کتاب جذاب "مقدمه ای بر مستند تلوزیونی" اثر "ریچارد کلبرن" و "جان آیزود" است.انتخاب بجای این کتاب و ترجه اش را مدیون ذهن فعال و خستگی ناپذیر پدرمهربان مان آقای محمد تهامی نژاد هستیم.ناشر این کتاب "اداره کل پژوهش های سیما"ست که امید می رود دسترسی بیشتر به کتاب را،با پخش درست تری امکان پذیر نماید.این کتاب بهترین و به روز ترین اثری است که تا به حال در ایران و در رابطه با تولید مستندهای تلوزیونی ترجمه شده است.نویسندگان کتاب که از اساتید گروه فیلم و رسانه دانشگاه استرلینگ هستند با جزیی نگری خاص شان قدم به قدم،تاریخ و کارکرد و شکل مستندهای تلوزیونی و تغیرات و انطباق های آن با نیاز های برنامه سازان امروزی را دنبال می کنند.همچنین این کتاب به ارزیابی رابطه تلوزیون و مخاطبان گسترده اش (حلقه مفقوده در رسانه های ایران) می پردازد و گرایش های درست و نادرست آن را تحلیل می کند. خواندن متون این چنینی برای رفع توهم های ما لازم اند.می توانیم از منتقدان همیشگی تلوزیون و مصلحت اندیشی هایش باشیم اما چرا باید خانه اصلی مان را با آن همه مخاطب اش رها کنیم و برای مدیران جشنواره ها و اندک تماشاگران شان فیلم بسازیم؟این کتاب به ما می گوید اگر هم چنین کردیم،حداقل آن قدر واقع بین باشیم که نیندیشیم انتخاب هنرمندانه تری داشته ایم.
روزنامه اعتماد ملی ،بیستم اسفند هشتاد و هفت

نهنگ تهران

در یکی دو هفته گذشته،دو سه باری گرد و غبار از اطراف تهران کنار زده شد و از پس و پشت زاویه های تنگ و باریک شهر می شد دماوند را واضح تر از همیشه دید.در هر دیدار به این می اندیشیدم که چقدر این کوه های سفید به تهران هویت می بخشند.هویت جذاب و خاصی که انگار ما نمی پذیریم اش و پیشنهاد درونش را نمی بینیم.اما به جایش به ضرب و زور طراحی های دمده،می خواهیم نماد های دست چندم بنا کنیم و سازه های کیلومتری بسازیم.ما به اجبار می خواهیم "سبک زندگی" ای را برای خودمان بنا کنیم که از تجربه های زندگی روزمره مان جداست.از داشته هایمان،از علائق مان و از هر آن چیز واقعی اطرافمان.مثلا موسیقی واقعی در جامعه را زیر زمینی می خوانیم و لایق ضبط و اجرا نمی دانیمش،اما پول های بزرگ خرج سفارش های بزرگ،برای موسیقی های ناآشنا ولی فاخر می کنیم.آثاری که کمتر کسی حاضر است شب ها که خسته به خانه می رود در دستگاه پخش ماشین اش بگذارد و با آن شهرش را نظاره کند.این گونه عرصه عمومی روز به روز از عرصه خصوصی جداتر می شود و آن روح واقعی شهروندی سرخورده در همان مه کثیف تهران گم می شود و می رود پی کارش.در این مثال معروف دقیق شده اید که می گوید:«حرف دل ات را بزن».یعنی پیش فرض ما ایرانی ها این است که آن چیزی که سر زبان ماست،حتما خلاف آن چیزی است که در نهان دل مان می گذرد.چرا حرف دل ما نمی تواند به سبک زندگی مان راهی پیدا کند؟و چرا سبک زندگی ما ربطی به آثار فرهنگی مان ندارد؟

جشنواره فیلم شهر،این روزها در حال برگزاری است.در نشست های خبری این فستیوال،آمار های لازم برای برگزاری یک جشنواره درخور شهر تهران به گوش خبرنگاران رسید و بخش های متنوع آن نیز پیشاپیش خبر از یک اتفاق فرهنگی را می دهد.اما به راستی این اتفاق چه نسبتی با مردم شهر دارد؟آیا هیچ یک از شهروندان واقعی به این ضیافت دعوت خواهند شد؟آیا تهران(باقی شهرها را باید فراموش کنید)تصویر خودش را در این فیلم ها به جا خواهد آورد؟آیا در آن فیلم های شهری،چهره مردم و خواسته های شان منعکس شده است؟در هفتاد و چند فیلمی که به بخش مسابقه مستند جشنواره راه یافته اند،آیا می توان اسنادی از حال و روز واقعی مردم تهران و حرف دل شان یافت؟و یک پرسش معیار گونه برای من این است که به راستی چگونه بی هیچ زحمتی ما صاحب این تعداد مستند شهری شدیم؟

شهرها زنده اند و نفس می کشند و بی نیاز از بخشنامه ها و جشنواره های ما به راه خودشان می روند.تهران هنوز زنده است و اگر که ما زوری داشته باشیم بهتر است خرج این کنیم که در کنارش گام برداریم و احوال دل اش را بی واسطه در آثار هنری مان منعکس کنیم.پیدا کردن راه های بیشتر برای برچسب شهری زدن به فیلم ها،هرچند به قصد خیر پربارتر کردن یک اتفاق،موضوع خنکی است که این شهر پیچیده به هیچش خواهد انگاشت.بهتر است بیاموزیم چطور به شهر ها نگاه کنیم و چطور به آن ها گوش دهیم.تن زخمی تهران هنوز نفس می کشد.همچون نهنگی که با انبوه نیزه ها بر پشت به راهش ادامه می دهد.می خواهیم تیرهای دیگری شلیک کنیم؟
یادداشت های روزنامه فرهنگ . هشت

و اما داستان مردی روی سیم


امشب باید برای ویژه نامه روزنامه فرهنگ آشتی،مطلبی درباره مستند "مردی روی سیم" بنویسم.این مستند پرآوازه که چند روز پیش جایزه اسکار بهترین مستند را هم به دیگر جایزه هایش اضافه کرد،امسال از برنامه نوروزی "مستند چهار" پخش خواهد شد و به شما توصیه می کنم دیدنش را از دست ندهید.مانند موج مستند های اکران این چند سال اخیر،این فیلم نیز روایت بسیار محکمی دارد و البته تاثیرات ارول موریس در بازسازی و کارگردانی را به خوبی در آن می توانید دنبال کنید.اما به گمانم فیلم در شخصیت پردازی کم می گذارد و بیشتر مقهور ماجرای عجیبش می شود که قصه مرد فرانسوی ماجراجویی ست که در سال هزار و نهصد و هفتاد و چهار با کمک دوستانش تصمیم می گیرد با بند بازی،فاصله بین برج های دو قلوی نیویورک را طی کند.فیلم،قصه نوعی بیانگری وحشی در دل شهری مدرن است و اسطوره ها وقصه های سیرک ها و هنرهای قدیمی را با هنر سینما در هم می آمیزد تا به تلفیقی کانسپتچوال آرتی دست یابد.این مستند متخیل از پلات یک جور قصه "سرقت بانک" بهره می برد که واقعا تماشایی اش می کند.اما افسوس از آن حرف های نگفته و .... و خب بهتر است من همه آن مقاله کذایی را این جا ننویسم!یادتان باشد که یک شب عیدتان را به سوداهای آقای پتی بسپارید.

ابله ترین برادر . معرفی فیلم سفرهای داستایوفسکی


در ژوئن سال 1862 هنگامی که فئودور داستایوفسکی کبیر پا در راه اولین سفر اروپایی خود گذاشت در دهه چهارم عمرش ایستاده بود.او غرب را بسیار ملال آور یافت و از نکبت زندگی فقرا و ریاکاری ثروتمندان آن جا یکه خورد.تنها جایی که با روحیه آشفته او جور می آمد قمارخانه های آلمان بودند.اثری همچون "قمارباز" دستاورد سفرهای مکرر او به آلمان و وسوسه های تمام ناشدنی او دربرابر میز قمار بود.در اکتبر سال 1992 نتیجه او "دیمیتری داستایوفسکی" که شهروندی عادی و راننده تراموای در لنینگراد بود در همان سن و سال سفر مشابهی را به آلمان تجربه کرد.پاول پاولیکوسکی کارگردان لهستانی در این سفر در کنار او بود تا فیلمی درباره این تکرار تاریخی بسازد که در اصل اجابت دعوت انجمن داستایوفسکی در برلین بود.راوی این فیلم که خود دیمیتری است برای مان می گوید این دعوت را پذیرفته،چرا که یک روس هر وقت خواست نمی تواند به سفری این چنینی برود و او می خواهد نهایت لذت را از این سفر ببرد.به سرعت آشکار می شود که شخصیت او شباهتی به شخصیت پیچیده جد بزرگش ندارد و تمام انگیزه و برنامه او این است که اندکی پول از این بزرگداشت ها جمع کند تا بتواند یک مرسدس بنز دست دوم بخرد و به قول خودش وقتی در میان لادا های یک شکل روسی ویراژ می دهد همه از خود بپرسند صاحب آن ماشین لوکس کیست؟
این تضاد آشکار،لحن اصلی فیلمی را شکل می دهد که مستندی سبک پردازی شده است.فیلمی که آگاهانه با فاصله گرفتن از سبک مشاهده گرانه ی معمول این گونه مستندها و چیدن و بازسازی و حتی دستکاری در میزانسن ها،جذابیت موقعیت های ابلهانه ای که دیمیتری در آن گیر افتاده را چند برابر می کند.برنامه های دیمیتری مطابق حساب و کتاب هایش جور در نمی آید و او نه تنها پول خرید یک بنز را ندارد که حالا آواره خیابان های شهری غریبه است.و از این جا به بعد ناخودآگاه شباهت های او با گرفتاری ها و بی پولی های جد همیشه تنگدستش به یادمان می آید که چطور درمانده وسوسه قمار و برای اندکی پول حتی به دشمنانش روی می آورد.دیمیتری از استعداد نقاشی اش استفاده می کند و با زیرکی شروع به طراحی از نقاطی می کند که داستایوفسکی به آن ها علاقه داشت.او این طراحی ها را به تئاترهایی می برد که نمایشنامه هایی بر اساس آثار داستایوفسکی اجرا می کنند.نقشه او می گیرد و تماشاگران می خواهند یادگاری ای حتی با چند نسل فاصله از داستایوفسکی داشته باشند.دیمیتری اندک اندک با ثروتمندان شهر آشنا می شود و یکی از آنان به او نصیحت می کند که به شهر بادن بادن و قمار خانه مورد علاقه داستایوفسکی برود.او بر اساس سیستم خاصی که داستایوفسکی در کتاب قمارباز برای بازی رولت شرح می دهد به بازی در قمارخانه های آنجا می پردازد ولی آن چیزی که همواره برای جدش بدشگون بوده برای او شهرت و ثروت به همراه می آورد.حالا او سوژه اصلی ژورنالیست هاست و با علاقه تن به بازی های آنان می دهد.گریم می شود و لباس های گران قیمت می پوشد و خود را این گونه معرفی می کند:اسم من دیمیتری است،درست مثل یکی از برادران کارامازوف.
این فیلم جذاب و گیرا داستان مستندش را با تکنیک های سبکی سینمای داستانی پیش می برد و برای برآورده کردن نیاز های قصه و تضادهای غریبش عینیت را فدای نمایشی بودن میکند.این فیلم یک نمونه مناسب برای نشان دادن تنوع دنیای فیلم مستند و فرم های کشف نشده آن است.فرم هایی چنان باز و بی انتها که با قدرتشان سینمای داستانی را نیز هر از گاهی وادار می کنند انبان خالی اش را از تجربه های نو و پرطراوت شان پر کند.کارگردان فیلم،پاول پاولیکوسکی بعد از تجربه های مستندش،از اواخر دهه نود به تجربه هایی موفق در سینمای داستانی نیز پرداخت.و اما بر سر دیمیتری چه آمد؟در انتهای سفر او با ماشین مرسدس مورد علاقه اش به روسیه باز می گردد اما از بدشانسی در نزدیکی مرز به درون گودالی سقوط می کند و نتیجه سفرش بر باد می رود.نمای پایانی فیلم او را همچنان در حال هدایت یک تراموای نشان می دهد.چهره اش چنان است که انگار هنوز گیج از آن زمان اندکی است که پا به دنیای هیجان انگیز جدش گذاشته بود.به هر حال خون ها همدیگر را می کشند،حتی از جهانی دیگر.

بدون عنوان

اول.اگر به مسایل مربوط به سینمای مستند و یا انسان شناسی و همینطور مطالعات میان رشته ای علاقه مندید،مصاحبه کوتاه من با دکتر مازیار لطفعلیان را در سایت پیک مستند بخوانید.مازیار دوست جدید خوبی ست که در سفر گذشته او به ایران و طی مصاحبه ای که با من داشت،با او و افکارش بیشتر آشنا شدم.در یکی از تهران گردی های مان از همه چیز با هم گپ زدیم و یکی از بهترین ایده هایی که از او شنیدم این بود که:بعضی از پروژه های فکری،عمری هستند.برای یک عمر با آنها درگیری و هر چه بیشتر جلو می روی بیشتر درگیرشان می شوی و نمی توانی خودت را از سایه شان خلاص کنی.
دوم.هفته گذشته به یک شب فیلم خصوصی دعوت شدم و همراه با پنجاه نفر،چهار تا از فیلم هایم را دیدم و بیشتر از همیشه بر سر این ایده ام استوار شدم که فیلم هایت را با جماعت سینمایی مدعی نگاه نکن!روبرو شدن با تماشاچی اهل مطالعه و فیلم بینی که دور از ساز و کار سینما و ادا و اصول اش باشد،بسیار موثرتر و کارآمدتر است.نمی دانم این ایده تنها در ایران جواب می دهد یا ایده ای جهانی است؟!
سوم.اگر اهل بلاگ گردی هستید و از آن مهمتر مثل من اهل پراکنده خوانی هم هستید،بد نیست به این بلاگ جدید من سرکی بکشید.

درباره تلوزیون


من عاشق کتابگردی و ولگردی در کتابفروشی ها و فضاهای شلوغ جلوی دکه های مطبوعاتی ام.عاشق این که در این گشت زنی های بی هدف چیز های نابی کشف کنم که تا مدت ها آدم را کله پا کنند و خب می دانید که ... همیشه پا نمی دهد! اما دیروز کتابی خریده ام که تا نیمه شب نگاهم داشت و صبح زودهنگام امروز،وادارم کرد که بیدار شوم و این پست نصفه نیمه را برایتان بگذارم. «درباره تلوزیون و سلطه ژورنالیسم» کتابی است از ژان بوردیو،با ترجمه دکتر ناصر فکوهی که با اندیشه ای انتقادی در پی تحلیل ساز و کارهای سلطه تلوزیون به عنوان رسانه برتر زمانه ما و سانسورهای نامحسوس اش و مهمتر از همه اندیشه خطرناک عام گرایی اش و جلب حداکثر مخاطب است.اگر شما نیز مانند من به حوزه رسانه ها و مباحث مطالعاتی شان علاقه مند باشید،پیشاپیش داوری خواهید کرد که هیچ کدام این ها مسایل نویی در نقد رسانه ها نیستند.اما بی شک دید نافذ و تحلیل های چند سویه بوردیو و رویکردش در این کتاب،که در واقع یک برنامه تلوزیونی بوده است!شما را مشتری خواهد ساخت.جای چنین تحلیل های واقع گرایانه ای در کشور ما به راستی خالی است و باید چنین ترجمه هایی را با جان دل نوشید و بر دکتر فکوهی و ناشرش (نشر آشیان) با این انتخابشان درود فرستاد.و اما قسمتی از کتاب (سعی شده همه جور تبلیغی برای تشویق شما به ابتیاع این کتاب صورت گرفته شده باشد!) :
«برکلی می گفت:بودن یعنی دریافت شدن.برای برخی از فیلسوفان ما(و همچنین نویسندگان ما) بودن یعنی "دریافت شدن به وسیله ژورنالیست"،یا به اصطلاح رایج،ژورنالیست نظر خوبی نسبت به ما داشته باشد .... واضح است که چنین نویسندگانی،برای زیستن در تداوم،تنها باید بر آثار خود تکیه زنند و تا جایی که امکان دارد،بیشتر در صحنه تلوزیون حاضر شوند و برای این کار نیز باید در فواصل منظمی،کتاب های کم حجمی بنویسند.کتاب هایی که به قول ژیل دلوز،کار کرد اصلی شان،امکان حضور آن نویسندگان در تلوزیون به بهانه انتشار کتابشان است.بدین ترتیب است که صفحه تلوزیون به نوعی آینه خودشیفتگی شده است»

مدیر محترم تلوزیون،از شما ممنونیم


یادداشت های روزنامه فرهنگ . هفت
شیوه فیلمسازی و تولید گروهی،کمتر از یک سال است که در میان سینماگران مستند ایرانی نیز متداول شده و این سو و آن سو مجموعه های مختلفی به این سیاق در دست انجام است.در این شیوه،فیلمسازان بر روی یک تم ثابت تمرکز می کنند و با روش تولیدی یکسان،به ساخت واریاسیون های متفاوتی از آن تم می پردازند.جذابیت بی پایان این شیوه از فیلمسازی در چالش هنرمندان مختلف با ظرفیت های یک موضوع ثابت است و از کنار هم نشستن سبک ها و رویکردهای فرمی متفاوت و متنوع در یک مجموعه،جریانی زنده و پویا به دست می آید که برآیند حاصل از گرما و نیروی آن در تک تک کارها دیده نمی شود.یکی از معدود تجربه های این چنینی در سینمای مستند ما،مجموعه «کودکان سرزمین ایران» به تهیه کنندگی محمدرضا سرهنگی است که موفق شده بود فیلمسازان خوش سلیقه و با تجربه ای را گرد هم بیاورد،اما متاسفانه با پخش بسیار ضعیف و بی برنامه تلوزیون،این تجربه ناکام ماند و نتوانست اثر مناسبی بر مخاطبانش بگذارد.
دو هفته پیش در همین ستون برایتان از جدیدترین این مجموعه ها با نام "تصویرگران انقلاب" گفتم که به تهیه کنندگی سعید رشتیان و ایده پردازی و مشاوره پیروز کلانتری و به سفارش گروه "فرهنگ،تاریخ و هنر" شبکه اول در ایام فجر روی آنتن ها بود.از میان فیلم های آن مجموعه نیز می توان رویکرد های بسیار متنوعی؛از فیلم های مستند گزارشی گرفته تا فیلم های مستند تجربی را دنبال کرد.استقبال از چنین فضاهای متفاوتی برای تلوزیون ما که برنامه های بسیار یکدست و تجربه های تکرار شده ای دارد،یکی از راه های تجدید حیات است و این چنین چرخش هایی ممکن است به جذب مخاطبانی بیانجامد که دیگر از برنامه های داخلی و محافظه کاری شان گریزان شده اند.اما به راستی آیا تلوزیون ملی ما به آن قشر از مخاطبان طبقه متوسط شهری تحصیل کرده و نخبه ترش نیز توجهی دارد؟آیا اصلا رای و نظر آنان برایش مهم است؟اجازه دهید تصور کنیم یکی از مدیران محترم تلوزیون در حال مطالعه این ستون است و از خودش می پرسد خب این طبقه پرافاده چه چیزی بیشتر از این نیاز دارند؟و باز اجازه دهید من خودم را یکی از نمایندگان شما معرفی کنم و یکی از معدود خواسته هایم را با مدیر محترم در میان بگذارم و برای بیان بهتر ایده ام از فیلم «اکنون،و آن عشق» اثر احمد میراحسان که یکی از فیلم های همین مجموعه «تصویرگران انقلاب» بوده،به عنوان مثال بهره جویم.اول این که امکان پخش چنین فیلم تجربی و بازیگوشی(که متاسفانه استانداد فنی مناسبی نداشت) از هیچ شبکه ای در دنیا وجود ندارد! و این از تناقض های تلوزیون ماست که در کنار دیگر برنامه های روتین اش اقدام به پخش چنین فیلمی میکند که مدام مخاطبش را وا می گذارد و حکایت اش را سر راست تعریف نمی کند.گاهی بی استیل بودن چنین مزیت هایی دارد!
و اما آن سوال و خواسته اصلی:موضوع فیلم احمد میر احسان،حکایت ماجراهای انقلاب از زبان یکی از شوریده ترین تصویرگرانش،یعنی «محمود گلابدره ای» است.فیلم موفق می شود چهره ای واقعی از او و نیز از آدم های دیگر جلوی دوربین،به تصویر بکشد.در یکی از بهترین فصل های فیلم شاهدیم که گلابدره ای بی هیچ خجالتی درست در وسط خیابان و لا به لای ماشین ها راه می رود و با همان طرز شیرین حرف زدنش برایمان تعریف می کند که چطور آدم ها در این جا و آن جا به رگبار بسته شدند و ناگهان با دستانش گوشه ای را نشان می دهد و می گوید:«درست همون جا دو تا زن تیر خوردند» و دوربین به همان سمت می چرخد و خیلی اتفاقی دو دختر نوجوان محصل با کوله پشتی هایشان را در قاب می گیرد که بازیگوشانه می خندند و می روند و گلابدره ای میگوید:«این ها می تونند دخترای همون زن ها باشند».این همان چیز کوچک و ساده ای است که من به دنبالش هستم.یک جور بیان گری بی پرده و نقاب.یک جور برخورد بی واسطه با جامعه و آدم هایش.یک جور تحمل برای شنیدن حرف های آدم های واقعی و نه یک مشت دیالوگ شعاری و تکراری.این چنین رویکردی آدم های متفاوت جامعه را برجسته می کند و رد غبار از خاطرات گذشته می زداید و به جای سوق دادن بخشی از مخاطبان به شبکه های بیرون از کشور،دنیایی با طراوت از همین جامعه و مردمش را پیش چشمان آنها می گذارد.این فیلم باعث شد تا من برای قسمتی از جامعه مان و هنرش دوباره کلاه از سر بردارم.آیا سعه صدر انجام خواسته های ما تنها در ایام فجر باید رخ بنماید؟
بیست و نهم بهمن هشتاد و هفت

درباره داوری

در قضاوت کردن چیزی از قضاوت شدن است.

هر آن چیزی که درباره فیلم "درباره الی" در ذهنم مانده در این مثل نمی دانم کجایی به خوبی آشکار است.بر خلاف بسیاری از دوستان و همکارانم،این فیلم اصغر فرهادی را که دوستش می دارم،دوست نداشتم.گویا خودش جایی گفته که شخصیت اصلی فیلمش "اخلاق" است.اما به گمان من بیش از هر چیز این قصه ای است درباره "داوری" و "داوری کردن" و نمی توانم بپذیرم فیلمی که پایه اش را این گونه بنا گذاشته باشد فاکت های اش را از من و شما پنهان کند.ابهام تنها چیزی بود که این داستان بی نیاز به آن می توانست سربلند باشد و به راهش ادامه دهد.دوست داران این فیلم چنان ابهام بیهوده اش را چماق می کنند که گویی ابهام می تواند به تنهایی فیلمی را هنری و یا مدرن سازد.بگذارید یک مثال به ظاهر بی ربط بیاورم:فیلم "دوازده" میخاییلکوف نیز درباره "داوری" است و اتفاقا با داوری و بحث بر سر ماجرای قتلی مبهم،دست به کار پوست کندن از شخصیت های فیلمش می شود و روحیات آنان و حال و هوای واقعی روسیه معاصر را لخت و عریان پیش چشمان مان می گذارد.فیلم درباره الی نیز قرار نیست درباره الی باشد و ما با دیدن قضاوت هایی درباره او،می خواهیم به خیلی چیزهای دیگر از آدم های داستان برسیم.اما در پایان فیلم،شما چه چیزی بیشتر از ابتدایش از کاراکترها می دانید؟بدتر از این ها،دیدگاه های بیرون از فیلم اند که به زور می خواهند بگویند:این فیلمی درباره طبقه متوسط گناهکار ایرانی است.باید پرسید این حکم ساده انگارانه از کجا آمده و چه کسی مشخص کرده که طبقه متوسط ما گناهکار است؟
روز به روز قدر فیلم های مهرجویی (حتی فیلم پر ایرادی مثل سنتوری) را بیشتر می دانم.او نیز مانند بسیاری از بزرگان قصه گو،شخصیت هایش را خوار نمی شمارد و فیلم هایی نمی سازد که شخصیتشان "اخلاق" باشند بلکه فیلم هایی "درباره اخلاق" می سازد و آدم های خوب و بدش را مستقیم با ما رویرو می کند.

سینما می تواند یک فرشته باشد

یادداشت بی پرده صفی یزدانیان بر هوچی گری بعضی از سینمایی نویس های این روزها را در وبلاگ مجید اسلامی بخوانید که گویا چند روز پیش و در ایام جشنواره ، در روزنامه اعتماد کار شده است.بخوانید و به آن نثر صیقل خورده و دوست داشتنی اش غبطه بخورید و از خودتان بپرسید که چرا دیگر آن متن های روشنگر و پرشور او و مجید اسلامی و حمیدرضا صدر و یا کامبیز کاهه را دیگر مانند گذشته در کنارمان نداریم.اولین کتاب سینمایی که خواندم ترجمه صفی یزدانیان بود:سینما می تواند یک فرشته باشد.برای این روزها خیلی عنوان رمانتیکی است.نه؟... خوب یا بد،زمانه تغییر کرده است.

ما ستاره های خودمان را می خواهیم؟


مجله «شهروند امروز» را خیلی دوست داشتم و یکی از معدود دلایل خوبم برای شروع هفته جدید،دیدن این مجله روی کیوسک ها بود.«نیم روز» که در نیامده توقیف شد با خودم گفتم تا مدتها چیزی از قوچانی و تیمش نخواهیم دید،اما اشتباه می کردم.هفته نامه «ایران دخت» با سردبیری محمد قوچانی از چند روز پیش روی کیوسک هاست.بله همان مجله ای که روی جلد بسیار بازاری و زردی دارد و تا بازش نکنید و سرمقاله قوچانی را نبینید،نمی توانید باور کنید که این مجله به او و تیم حرفه ای اش تعلق دارد.هرچند قالب صفحه آرایی این یکی نیز همانند شهروند خیلی حرفه ای و خوش سلیقه است.
همان طور که از نامش پیداست،ایران دخت مجله ای است با گرایش «زنان» و «خانواده» که قرار است به دلمشغولی ها و سلایق خانواده طبقه متوسط رو به رشد پاسخ دهد و یک جور «اینترتینمنت ویکلی» داخلی باشد.گرچه در سطح جامعه به نظر نمی رسد،اما معتقدم یک طبقه متوسط شهری در ایران در حال پا گرفتن است که «سبک زندگی» خاص خودش را می طلبد و وجود چنین مجله ای به خوبی نیازهای آنان را برملا می کند.اما چه تحلیلی می تواند برملا کند که سردبیری قوچانی بر این مجله تا چه حد از سر ناچاری است و چه اندازه اش از سر هوشمندی و پیش بینی.سر مقاله او با تیتر «این یک مجله سیاسی نیست» را بخوانید و جهت گیری جدیدش را ببینید.او صادقانه با ما می گوید که تداوم تلاش ها برای رساندن ما به شرایط یک شهروند مدرن،در ژورنالیسم سیاسی امروزه ممکن نیست و ناگزیر راه حل بعدی را بر گزیده است:راه حلی مدنی.با این حال دشوار است که باور کنیم حالا قوچانی می خواهد آن چیزهایی را هدایت کند و به آن قسمتی از فرهنگ چنگ بیندازد که جامعه جوان ما هیچگاه نداشته است:از خبررسانی سلبریتی های مهم دنیا گرفته تا انواع آگهی های لایف استایل گونه و یا تحلیل سبک لباس های همسر اوباما در مراسم تحلیف همسرش و قیمت کت و شلوار جرج بوش و یا اسرار هنرپیشگان و ستاره های مشهوری که برندهای تجاری را حمایت می کنند و خلاصه دنیایی که تا به حال در ایران به شدت پس زده می شده است.آیا این نیز از تناقض های جامعه ماست و یا سرفصلی جدید در زندگی حرفه ای قوچانی؟ آیا چنین روزنامه ای در جامعه محافظه کار ما می خواهد نقشی هم پای کاسموپولیتن (یکی از موفق ترین مجلات با گرایش زنان) در دهه هفتاد غرب را بازی کند؟ آیا این تلاش برای ارائه الگوهای مدرن زندگی که نهایتا به ایرانی کردن آن الگوها می انجامد،مثال های درستش را در ایران خواهد یافت؟(برای مثال به پرونده عادل فردوسی پور و برنامه نود و یا گزارش مبلمان منزل مختاباد توجه کنید).
اگر حوصله و یا وقت خواندن تمام مجله را ندارید و در ضمن می خواهید مقایسه ای سریع و ملموس بین ایران دخت و نشریه سابق قوچانی داشته باشید به صفحه عکس ها بروید که به همان سنت شهروند،در این جا با نام "دیدنی ها" کار می شود و رویکرد نرم تر و سرگرم کننده تر این مجله جدید را دریابید.قسمت های زیادی از این مجله شکل و حال و هوای همان شهروند سابق را دارد و از میان ستون نویس های موفق قبلی،در این جا پرویز گیلانی در نقش یک سورچران حرفه ای ظاهر شده که ستونی با عنوان "یادداشت های یک مصرف کننده" دارد.یکی از حرفه ای ترین بخش های این مجله "بازارچه خانواده" اش است که به خوبی و با رویکردی روابط عمومی محور، سلیقه های تازه و جوانانه را در جامعه هدف گرفته است.جامعه ای که چندسالی است می خواهد به وسیله رسانه های نوین نیم بند داخلی،نبض زندگی اش را با جهانی که کوچکتر و کوچکتر می شود تنظیم کند.
بهمن هشتاد و هفت

شهرام و پی دی صد و پنجاه و چند داستان دیگر


در زمستان هشتاد و سه،من و دو جوان دیگر در ماشینی قراضه به سمت کاشان می رفتیم تا در یک جشنواره کوچک دانشگاهی شرکت و فیلم های دانشجویی شان را داوری کنیم.برای خودمان قهرمان هایی بودیم و به ما می گفتند: استعدادهای آینده!ضبط ماشین را با ترانه ای راک تصاحب کرده بودیم و ایده های سینمایی مان را توی صورت همدیگر و آن راننده بیچاره پرتاب می کردیم.یکی از آن دو شهرام مکری بود و آن دیگری امیر قادری.ما هر سه،جوانان مهاجری بودیم که آینده را می خواستیم و عاشق این بودیم که ادای دهه هفتادی های آمریکایی را درآوریم.عاشق سینما بودیم و تمام زندگی نامه هایش را قورت داده بودیم و مشخص بود که یکی از ما جارموش خواهد شد و آن دیگری تارانتینو و یادم نیست امیر می خواست دقیقا در جلد چه کسی فرو رود.آماده بودیم با فیلم ها و نوشته های از ته دل مان،مغز هر دایناسوری را که جلو می آمد خرد کنیم.بله!آن روزها جور دیگری بلد نبودیم باشیم.اما زمان گذشت و ما کمی زودتر از آنچه که باید پیر شدیم و محافظه کاری را نیز آموختیم و کم کم علایق مان شکل خاص خودش را پیدا کرد.زمان آن قدر که باید،گذشت تا من در یکی از روزهای زمستان هشتاد و هفت با اشتیاق بروم و در صف جشنواره فجر بایستم و بلیط بخرم و روی صندلی سینما بنشینم و آماده شوم تا به جای تارانتینو،مکری برایم قصه بگوید.
خواهید پرسید که فیلم اش چطور بود؟راستش من ایده آل هایم را جایی کنار همان جاده اول قصه ام رها کرده ام و حالا می خواهم با همین داشته های خودمان زندگی کنم و اجازه دهید بگویم از این لذت می برم که شهرام مکری یکی از نماینده های نسل ما پنجاه و هفتی هاست.خوشحالم که او فیلم بلندش را آن طور که دلش می خواست ساخت و به قول خودش خیلی "چریکی" توانست تجربه ها و ایده های فیلم های کوتاهش را به فضایی حرفه ای تر و گسترده تر بکشاند.در همین چند سال اخیر خیلی از جوان ها با سرمایه دولتی فیلم بلند ساختند و ایده های آبکی شان را به نام فیلم تجربی به خورد ما دادند و همیشه هم گله کرده اند که چرا به سینمای "متفاوت" شان توجه ای نمی شود؟اما شهرام مکری با هزینه ای اندک فیلم اش را ساخته و یکی از آن کسانی است که کمتر از شرایط حاضر گله می کند و بیش تر از جشنواره های جذاب آن وری،دلش در گرو سینمای ایران است.
اما به راستی فیلم او را چگونه دیدم؟نسل ما که در یک انقطاع کامل فرهنگی به دنیا آمد و بزرگ شد،به ناچار دانشگاه خاص خودش را برپا کرد و کار سینما را عمدتا از روی فیلم دیدن فرا گرفت.در این میان نقش کارگردان های فرنگی و فیلم های قرص و محکمشان در شکل دادن نگاه نه چندان قوی ما،خیلی پررنگ تر از فیلمسازان ایرانی بوده است.خیلی از ایده آل های نسل های قبلی،در ما برجسته نشد و ما همچون قهرمان های بی رمق و ناشی یک "بی مووی"،افتادیم و بلند شدیم وشاگردی نکردیم و هیچ کس را قبول نداشتیم و می خواستیم دنیای نوی قشنگمان را خودمان بسازیم.در آرشیوهای مان فیلم های پست مدرن آمریکایی که با هزار بدبختی و روی وی اچ اس گیر آورده بودیم پیدا می شد اما هنوز فیلمی از گله و گلستان ندیده بودیم.سینما برای ما معبد بزرگی بود که می توانستیم دسته دسته و بدون امتحان واردش شویم.
از میان فیلمسازهای نسل جوان،مشخصا شهرام مکری و از میان منتقدان اش مشخصا امیر قادری،بیشتر از همه،سینما را برای خود سینمایش دوست دارند و به درستی بزرگترین الگوی شان کسی جز تارانتینو نمی توانست باشد.هنوز هم قادری شیفته وار از هر فیلم "استاد" می نویسد و یا هین فیلم «اشکان و انگشتر مترک و چند داستان دیگر» مکری پر است از ارجاعات به او و سینمایش.اما گیر من در این میان چیست؟راستش را بخواهید دیگر نمی توانم مانند گذشته سینما را تنها برای سینمایش دوست داشته باشم.هنوز هم جارموش را دوست دارم و یا درست مثل خود مکری آرزو دارم بتوانم فیلم دانشجویی بزرگی مانند «تعقیب» کریستوفر نولان بسازم.اما حالا بیشتر از هر وقت دیگری دوست دارم زندگی خودمان را در سینما تعقیب کنم.دوست دارم "سینمای شهرام مکری" را ببینم و این که او قصه های ایرانی اش را چه شکلی تعریف می کند.دوست ندارم ببینم و بخوانم که گاهی انطباق های غریب فیلمسازانی همچون فینچر و نولان و تارانتینو با فیلمساز های داخلی،در نقد های امیر قادری به چه نتایج شگفتی ختم می شود.من نمی خواهم که حرف های بزرگی با فیلم هایم نقل کنم و یا جهانی را درس بدهم و یا تماشاگری که بلیط فیلم ام را خریده خوار بشمارم.من نیز عاشق قصه گویی ام اما باید اقرار کرد که فرمول آقای تارانتینوی عزیز و هم قطارانش ما را از این برزخ نجات نخواهد داد(پوزخند امیر قادری جلوی چشمانم است!).
به تمام نسل اولی ها و موج نویی ها می اندیشم.گرچه گدار جوان می گفت:چطور می توان با «یک تفنگ و یک دختر» فیلم خوبی ساخت؟اما نه تنها از روی دوش فیلمسازانی همچون ژان روش و مارکر و واردا بود که این را می گفت،که حالا فیلم های او و همراهان موج سوارش یکی از بهترین اسناد از حال و هوای آن دوران پاریس و صدالبته از روحیه سازندگان شان اند.مکری نیز به درستی راهی را می رود که موج نویی ها و جان کاساوتیس و یا کن لوچ برگزیدند.ارزان و سریع و با افسار گسیختگی یک شورشی.تمام آن جوانان خشمگین توانستند با تکیه بر تکنیک های بداهه پردازانه و ارزان و استفاده از فضاهای واقعی و آمیختن سنت های سینمای مستند و داستانی با یکدیگر،در مقابل سینمای محافظه کار کشورشان بایستند و دنیای خودشان را شکل دهند.آیا من حق ندارم دنیای خیالی ای را طلب کنم که بر آمده از روزگار این جا باشد و نه از علایق یک آمریکایی خوره بی مووی؟و گرچه دنیای کوچکی شده دنیای ما،اما گمانم اعتبارش از آن هر کسی است که نهایتا بتواند هر چیزی را به قول جارموش "از آن" خود کند.تجربیات و تلاش های استعداد خوش فکری همچون مکری قطعا برای آینده این سینما و راه های نرفته اش بسیار لازم اند،اما موج نوی ایرانی چرا تا این اندازه باید تکرار شده باشد؟و اگر بخواهد خودش باشد به راستی باید چه کند؟
روزنامه فرهنگ . شماره ویژه فجر

به عقب نگاه کن


یادداشت های روزنامه فرهنگ . شش
روزهای انقلاب است.روزهای شعارها و تصاویر آشنا.نسل من با این ها بزرگ شده است.تک تک ضربه های آن مارش های انقلابی در دل و مغزش نشسته و به تکرار تصویر آن مشت های خونین بالا گرفته خو کرده است.انقلاب و جنگ و مارش ها و پرچم هایش برای ما آن قدر عادی بوده اند که بازی های توی کوچه.آن قدر به ما نزدیک بوده اند که دوستان مان،همسایه ها و هم محلی ها.هرچند زمان گذشت و دوست های واقعی کمی پا عقب گذاشتند و همسایه ها،هم سایه بودنشان را مزه مزه کردند و محله را اتوبان ها شکافتند و تصاویر مستند انقلاب هم ماندند برای ایام بهمن ماه.
اما این یادداشت درباره این ها نیست و چرخی است در شگفتی کشف اخیرم.این روزها هر کجا پا می گذارم دوستان و همکارانم را می بینم که فیلم هایی درباره انقلاب می سازند و با حرارت،از برخوردشان با آدم های انقلابی و سیاسی نسل های پیش می گویند.از هیجان تصاویر آرشیوی جدیدی که یافته اند و از آمیختن آنها با تصاویر امروز.اما اجازه دهید بگویم این شگفتی و کشف،این دوباره به عقب نگاه کردن،انگار دو سه سالی می شود که مستند سازان مان را درگیر کرده است.برای ما پنجاه و هفتی ها به بعد این طور است که انگار یک شبه بزرگ شده باشیم و ناگهان قدرت درون آن صف های بهم فشرده را درک کرده باشیم.آن مردمی که در آغوش هم به خون کشیده می شدند و با هم می گریستند و به هم فحش نمی دادند و تصویرشان به ما می گوید که انگار به راستی همدیگر را دوست می داشتند.یک جور دلتنگی برای آرمان های اوایل دهه شصت است شاید؟یک جور حسرت برای چیزهایی که امروز نیستند و ما هم دقیقا نمی دانیم که رنگ و مزه آن روزگارشان چه بوده اند و هر چه که ازشان می دانیم از همین آرشیو های باقی مانده می آید.برای مستند سازان نسل های پیش تر،خدا می داند مرور چه چیزها که نیست.برای فیلم سازانی همچون حسین ترابی و یا منوچهر مشیری و یا کامران شیردل که آن روزها درست در میان معرکه بوده اند،شاید مرور یک عمر است.نگاهی به یک راه آمده.
تصاویر پر قدرت آن روزها دوباره به میان ما بازگشته اند.به دور و برتان نگاهی کنید.به فیلم های این یکی دوساله.آن قدر می توان مثال آورد که شگفت زده تان خواهد کرد.تصاویر آشنایی از فیلم های محمد شیروانی،پیروز کلانتری،روبرت صافاریان،احمد میراحسان و بهمن کیارستمی و مهرداد زاهدیان و خیلی های دیگر را می توان نام برد.و یا مثلا مجموعه مستند "تصویرگران انقلاب" که به همت سعید رشتیان و پیروز کلانتری در دل یک تولید گروهی متفاوت کار شد و این روزها روی آنتن است (شبکه یک – ساعت بیست).خوب و بد این فیلم ها برایم مهم نیست و تنها به این می اندیشم که به راستی از چه زمانی تصاویر انقلاب به فیلم های مان راه پیدا کردند؟از چه زمانی مشغول این کند و کاو شدیم؟از کی به این در هم آمیزی سوررئالیستی تن زدیم؟یک نمونه مثال زدنی همین سال های اخیر،فیلم "ایران یک انقلاب سینمایی" نادر تکمیل همایون است و فصل دیدنی تلفیق نقطه اوج فیلم "کندو" و آن آتش و دود عظیم و آن جمعیت خروشان.فریدون گله با لحن شیرین اش از آن زنبوری می گوید که سرانجام نیش اش را به شهر می زند و صورت بهروز وثوقی پر از خون و شادی و هیجان کشف عبور از مرزهای جدید می شود.این دوباره به عقب نگریستن چه جور مفهوم پنهانی در خودش دارد؟و گر چه هنوز قدرتش راندارم تا مکانیسم این چرخش را بفهمم اما از این گنگ بودنش نیز لذت می برم.از این که سرانجام یاد می گیریم چگونه با قصه های خودمان فیلم بسازیم و چگونه با مردم خودمان درگیر شویم.دلم نمی خواهد به این فکر کنم که آیا تلوزیون می گذارد یا نه؟ آیا سانسور می شویم یا نه؟آیا مدیر شکم سیر فستیوالی در آن سر دنیا ما را می فهمد یا نه؟می خواهم از همه این ماجرای بزرگ و قصه های تمام نشدنی اش لذت ببرم و حکایت های ایرانی تعریف کنم.

برخیز با مادر و خواهرانت آواز بخوان


می گویند سینمای مستند صدای آدم های بی صداست و از آن آدمهای ساده و حاشیه ای است.فیلم مستند "طرقه" اثر آقای محمد حسن دامن زن که در جشنواره سینما حقیقت امسال نیز،در بین داوران و مستند بازان با استقبال روبرو شد و طرفداران خاص خودش را پیدا کرد،بهترین مثال برای این ایده است.به لطف این مستند ساده و بی ادعا که به ثبت زندگی چهار زن نوازنده در خراسان شمالی پرداخته است ما دوباره می توانیم شاهد هنری ناب و وحشی و درگیر با زندگی باشیم که روز به روز زیر بار کج سلیقگی ها و ادا و اطوار های از مد افتاده رسانه های مان خفه می شود.من خوشحالم که عصر یک روز تعطیل می توانم کانال تلوزیونم را از روی چهچه ای پرافاده و دروغین به زخمه زنی دستی رنجور بر سازی ساده بگردانم و ته مانده ایمانم به سنت های کشورم را از دست ندهم.سنت ما گوشه های غریبه زیبایی دارد و کارگردانی خوب آقای دامن زن بی آنکه بخواهد با اگزوتیک زندگی ابتدایی و فقر سیاه این زنان و خانواده های شان ما را مرعوب کند،بیشتر از هر چیز با رنجی انسانی روبرویمان می سازد که برای لحظه ای امید و شور در تکاپوست.گرچه فیلم با خساست در دادن اطلاعاتی ساده و اولیه از جغرافیای زندگی و کار این زنان،بیننده را با مشکل روبرو می سازد اما همین ویژگی در اطلاعات دادن از شخصیت های اصلی،به یکی از جذابیت های ساختاری این مستند تبدیل می شود.فیلم با روایت های موازی از نوازندگی و گفتگوی چهار زن نوازنده و آوازه خوان پیش می رود و آرام آرام ما را در جریان زندگی های خیانت دیده و حسرت ها و شکوه های شان قرار می دهد و هر بار گوشه ای از زندگی آنان را جلو می برد.گوشه های سیاهی که عموما زیر سایه قدرت مردسالارانه پدران و شوهرانشان سر خم کرده و تنها در آوازهایشان مجال بروز دارد.خراسان شمالی و شهر قوچان یکی از مراکز اصلی بخشی های ایران بوده است و حالا در غیاب بزرگترین مردان بخشی کشورمان که تازه در خاک شده اند،پنجه زنی های این زنان خودآموخته حسرت عجیبی بر دل می افکند و انعکاسی کنایی می یابد.
مدتهاست که در تمام دنیا،تلوزیون به درستی به مکان اصلی نمایش فیلم های مستند تبدیل شده و البته مانند هر جریان حاکم و اصلی ای آفت های خودش را نیز در پی دارد.جداول قرص زمان بندی شبکه ها،تمام فیلم هایی که امید به جواب مثبت آن ها را دارند،مجبور به پیروی از زمان بندی مشترکی می سازد و این به خیلی از فیلم ها همچون "طرقه" ضربه هایی می زند و گاه آنها را در پیچ پایانی از نفس می اندازد.طراحی ساختار این مستند تاب زمان پنجاه و دودقیقه ای اش را نمی آورد و در دقایق آخر بی رمق به دام تکرار می افتد.بهترین راه برای فرار از این مشکل رفتن به سمت شخصیت پردازی هووی یکی از کاراکتر های اصلی بود که جا به جای فیلم او را می بینیم و آوازش را می شنویم و متاسفانه به جای این،فیلم مسیر تصویر سازی غیر هم جنسی را در پیش می گیرد و تصویر او را به عنوان یک رقیب مزاحم کلیشه ای تشدید می کند و ما را از شخصیت واقعی و انسانی او و درد هایش دور می کند.اگر فیلمساز می توانست این شخصیت را نیز به چنگ بیاورد به پایان بندی موثرتری دست می یافت.تلوزیون ملی ما باید این فیلم ها و طرفداران آنان را دریابد و قدر بدارد و درک کند که همدلی با این فیلم ها،تشنگی ماست برای تصاویر واقعی کشورمان.تلوزیون ما به چنین فیلم های بی تکلفی نیاز مند است که خوب می بینند و می شنوند.

سایه یک شک

یادداشت های روزنامه فرهنگ . پنچ
هفته گذشته را در شهر های شمالی سرکردم.رفته بودم تا برای فیلمی که ساختش مدام عقب می افتد،تصاویری از بارش برف ضبط کنم.اما انگار باد آن دانه های سفید را به گوشه دیگری برده بود،جایی که فیلمساز دیگری به آفتاب احتیاج داشت.باید منتظر می ماندم و کلی وقت برای تلف کردن داشتم.دوربین جی 9 کانن ام همراهم بود و از سر بی کاری شروع کردم به عکاسی.همینطور می رفتم و از گربه هایی که در نور زمستانی لمیده بودند و از گلهای یخ و از دستکش هایم و از هر چیزی که آن طرف ها بود عکس می گرفتم تا به سایه آدمی رسیدم که مدت ها بود فراموشش کرده بودم.یادم آمد که خیلی وقت پیشتر ها دوست داشتم از زندگیش فیلمی بسازم؛اما می دانستم که زندگی ساده او تنها برای یک مستند پنج دقیقه ای مناسب است و خب فیلم پنج دقیقه ای،یک فیلم واقعی و درست و حسابی نیست! من هم گذاشته بودم اش در پوشه "شاید یک روزی" و راهم را کشیده بودم و رفته بودم سراغ سوژه های "دراماتیک تر" از او.آن روز با هم بودیم و مثل هر چیز دیگری دوربینم او را هم بلعید.شب که شد عکس هایش را دیدم.چندبار بالا و پایین شان کردم و ناگهان فهمیدم که گرچه داستان و شخصیت او به کار یک فیلم نمی آید؛اما چقدر مناسب مجموعه ای کوچک برای عکاسی است.چرا باید این همه زمان می برد تا من به "قالب" دیگری برای تعریف کردن زندگی او برسم؟آیا برای این نبود که قالب فیلم و بخصوص فیلم مستند،تمام ذهن مرا اشغال کرده بود؟تمام هفته از او و زندگی کوچکش عکاسی کردم و اتود هایی برای یک مجموعه عکاسی مستند برداشتم.مدام به این فکر می کردم که تا به حال چه ایده هایی را از دست داده ام که می توانستم با این روش از پس شان بربیایم.ایده هایی که مدت ها باهاشان کلنجار رفته بودم تا سر و شکل یک فیلم را به تن شان بدوزم اما سرانجام از دستانم گریخته بودند.خوشحالم که توانستم بعد از مدت ها به قالب دیگری چنگ بیندازم و راستش باید بگویم این دغدغه مدتها با من همراه بوده است.
همواره مجذوب مسیر کاری هنرمندان چند وجهی ای بوده ام که توانسته اند در قالب های مختلف و متنوعی تجربه کنند.از عباس کیارستمی گرفته تا اندی وارهول،دیوید لینچ،آینس واردا،دیوید برن،ژان لوک گدار،ارول موریس و استورم تورگرسون و خیلی های دیگر؛آن جنبه ای از کارشان برایم سحرانگیز بوده که مربوط به توانایی شان در تغییر مدیومی است که با آن قصه هایشان را تعریف می کنند.خیلی هایشان عکاسی و ویدئو و فیلم مستند و هنر چیدمان را تجربه کرده اند و غالبا با نویسندگی و یا کارهای ژورنالیستی درگیر شده اند و بوسیله آن ها فضای کار و اندیشیدن شان را گسترش داده اند.بعضی هایشان به سراغ نقاشی و یا موسیقی نیز رفته اند و انواع رسانه های پست مدرن،از کلیپ ها گرفته تا فیلم های تبلیغاتی را آزموده اند.از جمله غریب ترین این هنرمندان می توان به دیوید لینچ اشاره کرد.با مراجعه به سایت شخصی او با کارخانه رویاسازی تودرتویی مواجه می شوید و آدمی را می یابید که مدام مشغول در هم آمیختن هنرهای مختلف در آزمایشگاه هولناکش است.او از جمله کسانی است که همزمان با فیلم های اش در حیطه برنامه های تلوزیونی و پرفورمانس آرت و موسیقی و کمیک استریپ نیز آثاری خلق کرده است.او در تمام این آثار نه تنها بیان شخصی خودش را حفظ کرده،بلکه توانسته دنیای غریبش را با ابزار و مواد خام گوناگونی گسترش دهد و نظاره گر رشد و نمو موجودات لینچی اش در دنیاهای موازی دیگر باشد.دیوید برن،رهبر گروه راک "تاکینگ هد" که علاوه بر کار موسیقی به معماری و سینما نیز پرداخته است،در جایی گفته:تحولی در کارهای من نیست.یک ارتباط افقی بین تمام آن ها وجود دارد.در واقع جلو رفتن نیست،جا به جا شدن است.
امروزه ابزار دیجیتال و رسانه های جدید آن و کانسپت های نوینی که با خودشان به همراه می آورند به این گرایش "تغییر قالب" بیش از پیش دامن زده اند و به هر کسی اجازه می دهند که این جا به جایی را با ارزان ترین و دم دست ترین ابزار مزه مزه کنند.گرچه خیلی از دایناسور های حرفه ای،این نوع گرایش های لوس و خنک به مذاق شان خوش نمی آید،اما با گشت و گذاری در دنیای جدید هنر به آسانی می توان دید که روز به روز بر تعداد این گونه تجربه ها افزوده می شود.من این دنیای نو و تجربه هایش را دوست دارم.می خواهم از کمپانی کانن تشکر کنم.همچنین قصد دارم بخاطر وبلاگم یک نامه تشکر آمیز برای گوگل بنویسم.اما برای سونی با آن دوربین های سبک اچ.دی اش باید دسته گل فرستاد... آی پاد ام را کجا گذاشته ام؟
دوشنبه سی ام دی ماه هشتاد و هفت

خرده ریزه های مغز من

یادداشتهای روزنامه فرهنگ . چهار
یک ساعتی می شود که جلوی صفحه خالی روبرویم نشسته ام و زور می زنم که یادداشتی برای این ستون بنویسم اما نمی توانم هیچ چیز جدیدی پیدا کنم که هم مرا گرم کند و هم ارزش کلنجار رفتن و صفحه سیاه کردن را داشته باشد.حال همه بچه های سینمای مستند و کوتاه خوب است و کشتی شان در حاشیه سینمای ایران به راه خودش ادامه می دهد و دیگر هیچ.نمی خواهم قرقر کنم. نمی خواهم به چیزی گیر بدهم.نمی خواهم از شرایط بی رونق فرهنگ مان و بی انگیزگی این روزها بنویسم.می خواهم نوشته ام پر از چیزهای خوب و پر از امید باشد. پس صفحه ام خالی خواهد ماند؟پس ستون امروز نمی تواند تیتر خوبی داشته باشد؟به امیر بهاری عزیز قول داده ام که این کلمات بی رمق حداقل هفتصد هشتصد تایی باشند و چقدر سخت است که با این ها بخواهی جلو بروی.شاید بتوانم تمام انرژی های خوب اما پراکنده یکی دوهفته پیش را کنار هم بگذارم و چیزی از تویشان دربیاورم؟می شود "وحدت موضوع" را یک بار هم که شده فراموش کرد و با پاره ای از ایده ها زد به جاده و امتحان کرد که با آنها تا کجاها می شود رفت؟
اول از همه،هفته پیش دو فیلم کوتاه دیدم که حالم را خوب کردند.یکی شان "دندان آبی" از هومن سیدی بود و آن یکی "تاج خروس" از آیدا پناهنده.هر دو فیلم برشی بودند از لحظه ای تلخ و عصبی از آدم های ایران امروز و به گمانم بیش تر از مجموع ده فیلم مستند اجتماعی،حال و روز ما را ثبت کرده و نمایشی اش کرده اند.بخصوص فضای قدرتمند فیلم آیدا پناهنده با آن آدم های سرخورده و حیرانش یکی از فضاهای گمشده مستند های امروز ماست.آدم های طبقه متوسط شهری در کارهای کدام گروه از مستند سازان ما ثبت می شود؟و البته مهمتر از این باید پرسید چه کسی و یا کدام شبکه خریدار آنهاست؟
دوم این که یک فیلم مستند به دستم رسید با نام "ویلیام اگلستون در دنیای واقعی" که مرا با ویلیام اگلستون عکاس و کارهای او آشنا کرد.عکاس غریبی که زندگی روزمره و پیش پا افتاده آمریکا را به سند های عجیبی تبدیل می کند که از درون آن ها می توان رد فضای فیلم های فیلمسازان آمریکایی ای مانند جارموش و عکاسی های ویم وندرس و خیلی آثار دیگر را پیدا کرد و جلو آمد و به کلمه من درآوردی رسید که در ذهنم مدام مرورش می کنم : "سنت نگاه کردن".ما از پس کدام نگاه می خواهیم به نگاه خودمان برسیم؟کدام سنت های تصویری مان را باید مرور کنیم؟
تبلیغات برند "بنتون" و مدیر تبلیغاتی آن "الیویر توسکانی" از جمله کشف های هفته پیش ام بودند.این طراح و عکاس مجنون،برای خلق حال و هوایی مدرن و معاصر از تلفیق کارهای تبلیغاتی اش با حال و هوایی مستند و فتوژورنالیسمی بهره برده و قدرت بی مهار کارهایش از همین بک گراند مستند و این تلفیق پر جسارت بدست آمده است.چه جور پوشاکی برای تبلیغات ممکن است از چهره زنان کتک خورده و یا یک جوان ایدزی رو به مرگ استفاده کند؟چه طراحی از یک لباس خونین و یا یک قبیله سیاهان برای گسترش کسب و کار ژاکت های رنگین استفاده می کند؟کارهای توسکانی نمونه ای از استفاده های جدید از ظرفیت فضاهای مستند هستند.
و اما در آخر به نمونه ای دیگر از آثار مستند می خواهم اشاره کنم که در بین جامعه فرهنگی ما به کاری بسیار پست و پایین شایع است."دیوید ری کارسن" یکی از طراحان تایپو گرافی و مدیران هنری بسیار مطرح آمریکایی است که مدتی قبل داشتم سایتش را مرور می کردم و با کمال تعجب به عکس های عروسی ای برخوردم که در سایتش و در کنار دیگر عکس های فاین آرتی اش گذاشته بود.این عکس های عروسی سیاه و سفید،واقعا با دید هنری درجه یکی برداشته شده بودند و نگاهی متفاوت به این نوع از عکس را باعث می شدند.این ها سند هایی اند که یک هنرمند بزرگ برای عروس و داماد خوشبخت و البته گوشه کوچکی از تاریخ هنر به یادگار گذاشته اند.شاید هفته بعد از این بنویسم که چقدر ظرفیت های کار هنرمندان و قالب های کاریشان در دنیای امروز متنوع است و چرا ما در اینجا باید تا ابد به یک شاخه از هنر بچسبیم و نان مان را با سربلندی تنها از آن درآوریم و بس.
بیست و چهارم دی ماه هشتاد و هفت

مثل یک حلزون بی صدف


این یکی از اون ایده هایی یه که هر از گاهی بهش پناه می برم و گاهی بهم کمک کرده تا دوباره سرپا بمونم و ببینید که بوکوفسکی عزیز چقدر اون رو قوی بیان می کنه :

«داشتن اوقات فراغت خیلی مهم است.بدون توقف کامل و برای دوره های طولانی هیچ کار نکردن،تقریبا تمام زندگی را هدر داده ایم.تو یک بازیگری،فرقی نمی کند،یک زن خانه دار ... باید بین نقطه های اوج زندگی مکث های طولانی داشت و هیچ کاری نکرد.فقط روی تخت دراز کشید و به سقف خیره شد.این خیلی خیلی مهم است.هیچ کار نکردن.و در جامعه مدرن چند نفر این کار را می کنند؟خیلی کم ... برای همین است که همه دیوانه،شکست خورده،عصبانی و پر از نفرت اند.
قدیم ها،قبل از این که ازدواج کنم یا این که زن های زیادی توی زندگیم باشند،پرده ها را می کشیدم و سه چهار روز از رختخواب بیرون نمی آمدم.جز برای رفتن به دستشویی و یا خوردن یک قوطی کنسرو لوبیا.بعد لباس تن می کردم و می رفتم بیرون که قدمی بزنم.خورشید درخشان بود و صداها سحرآمیز.احساس قدرت می کردم،مثل یک باطری شارژ شده.ولی می دانی اولین ضد حال چه بود؟اولین چهره انسانی که در پیاده رو می دیدم.نصف شارژم را از دست می دادم.صورت هیولاوار،تهی،گنگ،بی احساس و پر شده از سرمایه داری ... مظهر روزمرگی.تو می گویی:اه،نصفش رفت.ولی هنوز ارزششو داره،چون نصفش باقی مونده.من منظورم داشتن افکار متعالی نیست.منظورم نداشتن فکر است،از هر نوع.بدون داشتن اندیشه ی پیشرفت،بدون هیچ تصوری از بیشتر جلو رفتن.مثل یک حلزون بی صدف.خیلی زیباست.»



از کتاب سوختن در آب،غرق شدن در آتش . نشر چشمه

لطفا بالاتر بپرید

یادداشت های روزنامه فرهنگ . سه

صبح دیروز در قسمت تیتر های سینمای مستند پایگاه خبری فیلم کوتاه،فراخوانی را مطالعه کردم که مربوط به برنامه توسعه سازمان ملل برای تولید فیلم مستند است.سعی کردم مطلب امروز این ستون راه خودش را برود اما اسیر بررسی چند بند از این فراخوان شدم.در این فراخوان آمده:«برنامه توسعه سازمان ملل متحد و سازمان زندانهای کشور در راستای تکميل فعاليت های پروژه صندوق جهانی مبارزه با ايدز، سل و مالاريا و به منظور افزايش آگاهی زندانيان و خانواده ايشان در نظر دارند تهيه فيلم آموزشی مستند در زمينه بيماری ايدز،روش های پيشگيری و کاهش ريسک اين بيماری را طی قراردادی به تهيه کننده واجدالشرايط واگذار نماید» و اهداف فیلم نیز این گونه تشریح شده است:«فیلم می بايست به صورت غير مستقيم به زندانيان و خانواده آنها در مورد ايدز،روش های پيشگيری و انتقال بيماری را آموزش دهد و به منظور اثر گذاری و ماندگاری بيشتر در اذهان بينندگان دارای ابعاد احساسی و عاطفی تاثيرگذار نيز باشد».
واضح است که این سفارشی ست برای یک فیلم کاربردی که اهداف و مخاطبان کاملا مشخصی دارد و سفارش دهنده آن به دنبال فیلم ساز متبحر و کاربلدی است که بتواند نیاز های کاملا آشکار و از پیش تعیین شده او را دنبال کند.اما برای من چند نکته مبهم و ناآشکار در این فراخوان وجود دارد.از جمله عقد قرارداد با یک تهیه کننده واجد شرایط و یکی از این شرایط داشتن مدرک فیلمسازی (و یا رشته های مرتبط) از جانب تهیه کننده مربوطه است.من مشکلی با این ندارم که تهیه کننده ای با تجربه سفارشی را بگیرد و با همکاری یک فیلمساز آن را انجام بدهد!اما نمی توانم بفهمم که چرا این تهیه کننده باید تحصیلات آکادمیک داشته باشد؟و برایم جالب شد بدانم چند تهیه کننده فیلم مستند با این ویژگی داریم؟شرط دیگر برای فیلمساز – تهیه کننده مذکور این است که دارای تجربه کافی و نمونه کار در ساخت فیلم مستند آموزشی در محیط زندان باشد.با قرار دادن این شرط در فراخوان اولیه،نهاد سفارش دهنده بسیاری از متقاضیان اش را از دست می دهد و انتخاب هایش را بسیار محدود می سازد.در کشور ما مدت هاست که بعد از تجربه مفید فیلم های آموزشی در کانون پرورشی،این گونه از فیلم مستند بسیار اندک و پراکنده ساخته شده است و حالا از میان همان تعداد اندک،چند فیلم آموزشی درباره زندان ها ساخته شده است؟و چرا تجربه های یک تهیه کننده و یا کارگردان در ساخت فیلم مستندی درباره ایدز و یا بیماری های این چنینی در خارج از زندان به کار آن نهاد محترم نمی آید؟و یا چرا فیلمساز ماهری که تا به حال چنین تجربه ای نداشته،با طی مدت زمان لازم برای پژوهش نتواند شایسته ساخت این فیلم باشد؟
در قسمت "طرح پیشنهادی" از فیلمساز متقاضی خواسته شده انگیزه فردی اش در اجرای طرح را در یک پاراگراف بنویسد.اگر این سوال در یک پرسش و پاسخ شفاهی انجام می شد پرسشگر محترم چنین پاسخی را از من می شنید:«شما تا به حال به نجار یا مکانیک سفارش داده اید؟خب این کار هم مثل همان می ماند.لطفا سوال بعدی ... ».یک فیلم کاربردی درست مانند یک میز نهارخوری در کنج خانه مان است.همان قدر احساسات در ساخت آن به کار می رود که در گوشه های خوش تراش و صندلی های راحت آن میز.اما برای دوستان رمانتیکی که مایلند مرا مجاب نمایند که انگیزه های مادی آخرین چیزی است که در زندگی باید به آن اندیشید و کار ما ساختن فرهنگ است،باید بند دیگری از این فراخوان را مثال بیاورم.در قسمت "پیشنهاد مالی" سقف بودجه این مستند،بیست هزار دلار ذکر شده و در همان پاراگراف با تاکید نقل شده که «قیمت پيشنهادی شما يکی از فاکتور های مهم در انتخاب مناسب ترين پيشنهاد است.به عبارت ديگر قيمت پيشنهادی کمتر دارای امتياز بيشتری در بررسی می باشد».در این جا حتی من که معتقدم فیلم آموزشی یک محصول مشخص است چرا نباید این سوال را بپرسم که این فراخوان چه فرقی با فراخوان مناقصه مثلا یک مته حفاری دارد؟و جواب ذهنی ام به خودم این است:هم تجربه بالا و هم قیمت کمتر.مگر تا به حال در نجاری چانه نزده اید؟
باید بگویم فکر نکنید کسی که در تنظیم این قرارداد دست داشته،دستی بر آتش ندارد.باید ها و نباید های بخش "مشخصات فیلم مستند مورد نظر" کاملا گویاست که مشاوران محترم نهاد مذکور،پیش از مشورت با کارگردان استخدام شده و استفاده از دانش و مهارت او،سلیقه های شان را بر محصول تولید نشده اعمال کرده اند.از جمله این که آموزش های لازم باید "غیرمستقیم" باشند و یا اینکه فیلم باید دارای "تعلیق" برای جلب مخاطبان باشد و "زمان فیلم" باید سی دقیقه باشد تا مخاطب خسته نشود و چند بند دیگر از همین دست.آیاکسی نباید سوالی را حتی اگر شده در فضایی خلا وار بپراند که چرا حتما یک فیلم آموزشی کاربردی باید غیرمستقیم باشد؟و تعلیق از چه زمانی به الزامات این ژانر تبدیل شده؟و چه طور به فرمول زمان این فیلم دست یافته شده؟و آیا سی دقیقه فیلم نمی تواند خسته کننده باشد؟و چرا نباید بپرسم این فراخوان را چه کسی و یا چه کسانی تنظیم کرده اند؟ این فراخوان و نمونه های مشابه آن که نشان دهنده سلیقه و دانش و روابط حاکم بر بازاری است که ما باید در آن حرکت کنیم،مرا یاد پرش های بلند ماهی های آزاد می اندازد.دوستان من! باید بتوانید بلند تر و بالاتر از بازاری بپرید که مخالف تمام مهارت ها و تجربه های شما حرکت می کند.


دهم دی ماه هشتاد و هفت

ممکنه اون لعنتی رو خاموش کنی؟

یادداشت های روزنامه فرهنگ . دو



تقریبا از دوران دانشگاه بود که من و تلوزیون همدیگر را ترک کردیم.اگر گاهی در مجالس مهمانی به همدیگر می رسیدیم،جلوی دیگران گله هایمان را می خوردیم و آبروداری می کردیم.هیچوقت فوتبالی هم نبوده ام و از این بابت می توانستم قهرم را به ابد بکشانم و عین خیالم هم نباشد.اما این تصمیم برای من به یک موقعیت هجوآمیز تبدیل شده،چرا که من اکثر فیلم های مستندم را برای تلوزیون ها ساخته ام.برخلاف برخی از دوستان فیلم سازم،فیلم ساختن برای این جعبه جادویی را مذموم نمی دانم و معتقد بوده ام مهمترین تماشاگران فیلم های ما همکاران مان و مدیران و داوران فستیوال ها نیستند و اگر ما به بازیگران سینما و ستاره هایش پشت می کنیم و دوربین مان را به سمت مردم عادی و مشکلاتشان می گیریم باید آن قدر صادق باشیم که آنها را نیز در دیدن تصاویر واقعی خودشان شریک کنیم.
هنوز هم به این ایده معتقد هستم اما در طول این یکی دوسال اخیر مدام از خودم می پرسم چرا باید برای شبکه ای فیلم بسازم که خودم حاضر نیستم پای هیچکدام از برنامه هایش بنشینم؟با خودم می اندیشم چرا درست در یکی از شکوفا ترین دوره های سینمای مستند ایران،تلوزیون ملی ما نه تنها به سینمای مستند و فیلم هایش پشت کرده و خودش را از غنای آن ها بی نیاز می داند،بلکه بر عکس،فضایی بسیار غیر واقعی و چیده شده (به معنای بدش) و کنترل شده ای را به سرتا پای تمام برنامه های نمایشی و مستند و خبری اش تسری می دهد.چرا درست در زمانی که موبایل ها و دوربین های بی رحمشان پس و پشت زندگی ایرانی مان را این گونه بیرون می ریزند،تلوزیون کشور من تصمیم می گیرد راه و روش خلق یک دنیای کاملا خیالی را در پیش بگیرد؟حتی لحظه ای نمی توانم لحن و ادبیات مصنوعی مجری های خوش اخلاق و خوش لباس تلوزیون را باور کنم.سریال ها که هیچ ... دلم برای دیدن یک مصاحبه واقعی لک زده،مصاحبه ای در کمال احترام با یک شهروند کاملا معمولی.واقعا مستند ترین دوربین تلوزیون های ما متعلق به برنامه نود نیست؟به فیلم های مستند سال های اخیر می اندیشم و با این که همه شان را دوست ندارم،مطمئنم که هر کدامشان می توانستند سرزندگی و نشاط خاصی به تلوزیون بی حال ما ببخشند.به مستندهای خوب و گیرایی فکر می کنم که اصلا معلوم نیست چرا بیرون از تلوزیون ساخته شده اند؟واقعا جای فیلم گرم و ساده ای مانند "طرقه" اثر محمد حسن دامن زن که امسال در جشنواره سینما حقیقت نیز موفق بود،تنها در جشنواره هاست؟چرا باید انتظار داشت کسی پای آن مستند های عصاقورت داده و کلیشه ای تلوزیون بنشیند؟می خواهم چشمهایم را بر روی همه آن نریشن های بد و متکلف که با وقاحت هر چه تمام تماشاگر را نصیحت می کنند ببندم.بر روی تمام آن تصاویر ویدیویی ارزان قیمت و بد رنگی که در طول کمتر از یک ماه سر هم شده اند.اما نمی توانم و یکی از دلایلش ایده ای است که در اطاق ساده و کوچک انجمن جامعه شناسی دانشگاه علوم اجتماعی تهران شنیدم.
چند هفته پیش در آن جا با دکتر ناصر فکوهی مصاحبه ای می کردم به مناسبت انتشار کتاب جدیدش "درآمدی بر انسان شناسی تصویری" و در بین گپ زدن هایمان چیزی گفت که هنوز مرا به فکر واداشته است.او که به گفته خودش از دوران نوجوانی یک خوره فیلم بوده،می گفت که هر طور شده باید شبی یک یا دوساعت تلوزیون تماشا کند و معتقد بود که متریال خام بسیاری از پروژه های جامعه شناسانه و یا انسان شناسانه اش را از دل همین سریال های نازل و برنامه های خبری می یابد.چرا باید از چنین چیزی دور بود که تا این حد در شکل دادن سلیقه و سیاق زندگی هموطنان مان تاثیر دارد؟ بد ندیدم این حرف دکتر فکوهی که هنوز نتوانسته ام دربست بپذیرمش را با شما نیز در میان بگذارم.مدتی است که این ایده ساده ذهن مرا درگیر کرده و شب ها دیروقت در سکوت و تاریکی اطاق نشیمن می نشینم و نیم ساعتی اجازه می دهم که نور تصاویرش روی صورتم بازی کند.

سوم دی ماه هشتاد و هفت

نگاهی به آن شب بارانی


«اون شب که بارون اومد» به گمان من بهترین فیلم کارنامه کامران شیردل است که همچنان طراوت و تازگی خود را حفظ کرده و نه تنها در میان آثار مستند دهه چهل فیلمی‌نوگرا و پیشروست بلکه در میان آثار کارگردانش نیز فیلمی منحصر به فرد است.شیردل از نسل هنرمندان جوانی بود که در دهه چهل،پس از اتمام تحصیلاتشان در غرب به ایران آمدند و حاضر نشدند به جریان سینمای داستانی مبتذل آن سال‌ها تن دهند و تجربیاتشان را در سینمای مستند و حال و هوای مدرن آن پیش بردند.در باره شیردل این طور گفته می‌شود که رونق سینمای مستند اجتماعی ما با او و مستند‌های تلخ و گزنده‌اش شروع می‌شود. اما «اون شب که ...» نه لحن دیگر فیلم‌های او را دارد و نه رویکرد یک سویه و سیاه مستندهای اجتماعی‌اش را.او که در مستندهایی همچون «قلعه» و یا «تهران پایتخت ایران است» رویکردی گزینشی داشت و تنها مایل بود از تهران آن روزگار چیزهایی را ببیند که با دیدگاه انتقادیش جور می‌آمدند،در این مستند شوخ و شنگ و به شدت تجربیش از طریق پی‌گیری قصه‌ای در روستایی بسیار کوچک،جهانی چند وجهی می‌سازد و فیلم سفارشی ساده‌اش را به جستجویی میان واقعیت و خیال تبدیل می‌سازد.
فیلم ماجرای از خودگذشتگی پسرکی روستا‌زاده است که به واسطه تیتر نماینده محلی روزنامه کیهان در شهر گرگان،یک شبه به قهرمانی فداکار تبدیل می‌شود.بلافاصله روزنامه‌های دیگر نیز به این خبر واکنش نشان می‌دهند و به ماجرای روستازاده گرگانی و شرح نجات جان دویست مسافر قطار به دست او می‌پردازند.اما در این بین روزنامه «شمال ایران» خبر را دروغ محض می‌خواند و ماجرا را افسانه‌سازی کذبی می‌داند که مطبوعات کشور مایل‌اند از آن سود ببرند. کامران شیردل و گروه فیلمبرداری‌اش به محل واقعه می‌روند تا این حماسه را از نزدیک بررسی کنند و دروغ را از راست تشخیص دهند و از میان این جستجو فیلم «اون شب ...» شکل می‌گیرد.این فیلم مستند که با ظاهری محققانه و انسان شناسانه شروع می‌شود بلافاصله با لحن شوخ و بازی گوشانه‌اش به هجویه‌ای تبدیل می‌گردد که باورهای ساده‌لوحانه سینمای مستند کلاسیک را به بازی می‌گیرد.گفتگوهای متناقض فیلم در تضاد با این باور هستند که سینمای مستند قادر است واقعیت عینی را به ما نشان دهد و هرچیزی در یک فیلم مستند حقیقتی یکه و یگانه است و تماشاگر سرگردان میان خیال و امر واقع از خودش می‌پرسد پس حقیقت کدام است؟چه کسی درست می‌گوید؟دیدگاه کارگردان چیست و او طرف چه کسی را خواهد گرفت؟فیلم به هیچکدام از این پرسش‌ها پاسخ نمی‌دهد و ساختار روایی آن که براساس پی‌گیری تحقیقاتی که همچون بازجویی از شاهدان واقعه و مسولین شکل گرفته،هیچ حکم قطعی يی به دست نمی‌دهد.
اما این ایده‌ها تنها متعلق به یک سطح از این مستند هستند و با بسط و گسترش ماجرا آرام آرام در می‌یابیم که فیلم با شیوه‌های غیر‌مستقیم و پرداخت هجو گونه‌اش در حال نظاره رفتارهای جامعه‌ای است که با ضرب و زور قرار است مدرن شود و در این میان همچنان به قهرمان‌ها و افسانه‌هایش نیاز دارد. شیردل به یاری نگاه و پرداخت متفاوتش در این فیلم از آفت نگاه تک‌سویه فیلم‌های اجتماعی دیگرش می‌گریزد و گرچه برخلاف رویه رئالیستی مستندهای اولیه‌اش دراین‌جا در میزانسن‌ها دست می‌برد و اغراق می‌کند و در پی نمایشی کردن ماجرایش به تصویر سازی‌های بازیگوشانه روی می‌آورد و از مستندهای کلاسیک فاصله می‌گیرد،اما بیشتر از هر چیز با زیرکی نگاه می‌کند و گوش می‌دهد و همچون قبل،سعی ندارد تنها افشاگری کند.این فیلم یکی از اولین مستند‌های ایرانی است که طنز و هجو را وارد جریان جدی و عبوس مستندسازی ایرانی کرد.شیردل نه تنها با موقعیت مضحک تمام آن تبلیغات متظاهرانه دولتی و ابزار پیشرفته توسعه یافتگی آن روزگار در آن روستای کوچک شوخی می‌کند،بلکه با فیلم مستندی که مشغول ساختش است نیز بازی می‌کند و بارها با استفاده از نماهایی هجوآمیز از گروه فیلمبرداری، خودش را نیز جزیی از این جامعه متناقض می‌شمارد.
آذر هشتاد و هفت

بزرگراه گمشده

یادداشت های روزنامه فرهنگ . یک

همواره از خودم پرسیده ام چرا فیلم سازی در ایران تا این حد خواهان دارد؟ما نسل مکتب نرفته بعد از انقلاب که خیلی چریکی وارد سینما شدیم بسیار شیفته قر و اطوار فیلمسازی بودیم و هستیم و برای بسیاری از ما،هنرمندان اسطوره ای دهه شصت و هفتادمان فیلمسازان بوده اند و نه شاعران و یا نقاشان.در دهه هفتاد فیلمسازی به مدد دوربین های ویدیو ارزان ترین هنر دم دستمان بود و خرج فیلم های آماتوری ما حتی از شهریه کلاسهای نقاشی و طراحی هم ارزان تر تمام می شد و زودتر از خشک شدن یک تابلوی رنگ و روغن فیلم ها را سر هم کرده بودیم و برای شان نمایش خصوصی هم به راه انداخته بودیم.من آن روزهای خوش وی اچ اس و طعم و رنگ ارزان و خام دستانه شان را هنوز خوب به خاطر دارم و نیز به یاد دارم پیش بینی بسیاری از جوانان قدیمی نسل سوپر هشت و شانزده و سینمای آزادی ها را که می گفتند به زودی این جبهه مسموم از کشور خارج خواهد شد و جای این همه جوان علاف نابلد را جانشینان خلف استخوان داری خواهند گرفت که مانند خودشان سینما را علمی و عملی آموخته اند.
گرچه این کرکری ها حتی به دهه هشتاد هم نکشید و آن موج گذری خیز بلندی برداشت و خیلی چیزها را،بد یا خوب،جابه جا کرد و به جریان غالب تبدیل شد.از آن وقت تا به امروز،نه تنها سینمای کوتاه و مستند ما از آن تب و تاب نیفتاد،نه تنها آن موج فرو ننشست،بلکه هر لحظه یاران و همکاران و فیلم های جدیدی از راه می رسند و گویا خیلی ها نیز در راه اند.حالا حتی هندی کم ها نیز کیفیتی بسیار مقبول دارند و به قول ریچارد لیکاک دیگر هر کسی می تواند به تهیه کننده ها بگوید بروند پی کارشان و فیلم های شخصی خودش را بسازد.تنها تفاوت سال های اخیر را در این می بینم که جریان فیلمسازی مستند ما به علت وجود سفارش های بیشتر و متنوع اش،پرخون تر و زنده تر از سینمای کوتاه و تجربی شده است.

همه این مقدمه ها را چیده ام تا به این برسم که :می بینم من هم بعد از گذشت حداقل یک دهه از عمر کاری ام در این سینما،به آنها که می خواهند تازه بیایند یک جوری نگاه می کنم و در خلوت ذهنم به بیشترشان مشکوکم و می گویم که از این ها چیزی در نمی آید!به ذهن بدبین ام گوش زد می کنم که دنیای بیرون از ما همیشه راه خودش را می رود و پیش بینی غلط نسل های قبل از خودمان را به یاد می آورم.خاطرم می آید که به خودم قول داده ام این گونه نباشم و آن فاصله خدای گونه بین ما و نسل های قبل تر از خودمان را با بچه هایی که در راه اند نداشته باشم.چه حالا که هنوز جوانم و چه بعدها که من هم دایناسوری پر از فلس و فراموشی خواهم بود.اما چرا گاهی این طور بدبین می شوم؟
در دو ماه گذشته برای نمایش مستندهایم به سه دانشگاه دعوت شده ام و یک برنامه نقد و بررسی و یک کارگاه فیلمسازی در دو نهاد دولتی داشته ام و با کلی مغز جوان و علاقه مند ورود به دنیای فیلم و فیلم سازی،رو در رو گپ زده ام.نمایش فیلم هایم در دانشکده ها را دوست دارم و همیشه از هر دعوتی استقبال کرده ام اما به تجربه دریافته ام که نشست های بعد از فیلم ها غالبا تکراری و برای هر دو طرف بی فایده خواهند بود.نمایش های اخیر فیلم هایم در دانشگاه های علوم اجتماعی تهران و صنعتی شریف و باهنر کرمان بوده اند و هر بار نیمی از جمعیت تماشاگران برای گفتگو با کارگردان،ساعتی را با من گذرانده اند.از پرسش های شان مشخص است که خیلی های شان اصلا بیننده فیلم مستند نیستند و تجربه ای در "خوانش" چنین آثاری ندارند.اما نکته ای که من را به تعجب وا می دارد نه سوال های سطحی و کلیشه ای،که سوال هایی تکرارشونده مانند این هاست:نوع دوربین تان چه بوده؟چقدر خرج فیلم هایتان شده؟چطور می شود با خارجی ها کار کرد و به آنها فیلم فروخت؟و در ادامه می فهمم که بعضی هایشان می خواهند به زودی فیلمی بسازند و چند تایی هم در حال ساخت فیلم هایی کوتاه و مستند هستند.چطور ممکن است شما به فیلمسازی و حواشی اش علاقه مند باشید اما حتی درست و حسابی فیلم ندیده باشید؟
در جلسات کارگاهی ای که داشته ام وضع حتی از این هم بدتر بوده.دانستن چندتایی اسم از جمله تارانتینو و لینچ و کافکا هر کسی را از دانسته های دیگر بی نیاز می کند و آنها را مصون و آماده به رزم می سازد.وقتی صادقانه می گویند که تا به حال یکی دوتایی فیلم مستند بیشتر ندیده اند و یا اصلا نمی دانند فیلم تجربی چیست،ازشان می پرسم انگیزه شان برای شرکت در یک کارگاه تخصصی فیلم کوتاه و یا مستند چه بوده؟و البته برای همه شان مشخص است که می خواهند فیلمساز شوند و دیگر هیچ.دم دایناسوری ام را می گذارم روی کولم و همینطور که راه خودم را می روم فریاد می کشم پس چندتایی هم فیلم ببینید.اما کمی بعد به خودم می خندم.می دانم که بدبینی هایم بیهوده اند.شک ندارم که فیلمسازهای تازه نفس و استعدادهای آینده جایی آن بیرون،بیرون این جلسات و کارگاه ها دارند کار خودشان را می کنند و به موقع فیلم های شگفت انگیزشان را رو خواهند کرد.فیلم دوستانی واقعی که تشنه دیدن و آموختن اند.همان طور که از میان خیل فیلمسازان جوان دهه گذشته نیز تنها عده اندکی موفق شدند بیش تر و جلوتر از آن جریان همگانی فیلم سازی دیجیتال شنا کنند و افق های جدیدتری را ببینند.
و اما برای کارگاه هفته بعدم نقشه جدیدی دارم:چندتایی دی وی دی پر و پیمان با خودم خواهم برد و به شرکت کنندگان محترمش خواهم گفت:دوستان سلام! قرار است فقط با هم فیلم ببینیم و فیلم ببینیم.
بیست و شش آذر هشتاد و هفت

فکر کردن پا به پای مک الوی

معرفی فیلم اخبارساعت شش


فیلم مستند "اخبار ساعت شش" با نمایی از آدرین،پسر چند روزه راس مک الوی آغاز می شود که به دوربین خیره مانده.نریشن فیلمساز روی صورت بچه اش می گوید : بنظر می آید باعث بهت زدگی او شده ام . شاید هم علت اش،دوربین فیلمبرداری ام باشد.بچه به گریه می افتد و فیلمی شروع می شود که یکی از شخصی ترین و عمیق ترین فیلم های ساخته شده درباره ذات مستند سازی و درگیری های ذهنی یک مستند ساز با جهان پیرامونش است . فیلمی که مصالح خام اش همچون فیلم های دیگر مک الوی (رژه شرمن و زمان نامتناهی) فیلمهای خانوادگی اویند .خودش در این باره می گوید : من به ساخت این فیلم های خانگی از زندگی خودم معتادم . راس مک الوی یکی از مطرح ترین مستندسازان مستقل آمریکایی در دو دهه گذشته است که با فیلم های شخصی اش مسیری متفاوت از روحیه حاکم بر "سینمای مستقیم" آمریکا که وامدار "سینما حقیقت" فرانسه و افراطی تر از آن بود درپیش گرفت .مستند سازان سینمای مستقیم دوربین خود را در یک موقعیت پرتنش به کار می گرفتند و سعی می کردند بدون آنکه دیده شوند نقش ناظری درگیر در ماجرایی بحرانی را بازی کنند.اما فیلمهای مک الوی که به سادگی می گویند به من و زندگی ام نگاه کنید ، نقطه مقابل فیلمهای عینی سینما وریته ای هاست و با رویکرد دوباره و متفاوت به شگرد هایی همچون استفاده از نریشن،ذهنیت فیلمساز را برجسته تر از عالم واقع می نمایانند. قدرت مستند های مک الوی در تشخص بخشیدن به واقعیت زندگی روزمره و به ظاهر پیش پاافتاده خانوادگی و مرکز قرار دادن خودش و خانواده اش به عنوان یک سوژه است .
اخبار ساعت شش مستند بلندی است که به سبک و سیاق دو مستند دیگری که از او دیده ام (رژه شرمن و زمان نامتناهی) تک نفره و با دوربین شانزده میلی متری ساخته شده است . درگیری مک الوی در این فیلم این است که از وقتی پسرش به دنیا آمده بیشتر از قبل ساعاتی را در خانه می گذراند و طبیعتا بیشتر پای تلوزیون و به خصوص اخبار ساعت شش آن می نشیند که مملو از خبرهایی است از حوادث طبیعی و جنایتهای انسانی: کودکانی که ربوده شده اند ، قاتلانی که کشتار جمعی به راه انداخته اند ، دزدی های مسلحانه ، آتش سوزی ها و گردباد و زلزله . دنیای اخبار ساعت شش تمام ذهن او را اشغال کرده و مک الوی به این می اندیشد که چرا در جهانی چنین دیوانه کودکی به دنیا آورده که امنیتش به این سادگی می تواند ناپدید گردد . او که در واقع کارش را به عنوان فیلمبردار استودیویی اخبار یک شبکه محلی آغاز کرد،فیلمی ساخته که خود را اسیر هزارتوی اخبار همین شبکه ها تصویر کرده و حتی نشان می دهد که چگونه در این دوره از زندگی اش،تلوزیون محلی به سراغش می آید تا او را به عنوان کسی که مدام مشغول ثبت زندگی اش است ثبت کند. خبرنگار تلوزیون مایل است بداند که آیا او نمی خواهد روزی به هالیوود برود و فیلم های واقعی بسازد ؟ و او از خودش می پرسد چرا برای مردم فیلمهای هالیوود که سرشار از تخیل و رویا اند واقعی تر از فیلم های مستند هستند ؟ و بالاخره فیلم برداری از واقعیت واقعا چیست ؟ اخبار تلوزیونها چقدر واقعی اند؟و چقدر می توانند واقعیت را منعکس کنند ؟ با بسط و گسترش پلات به ظاهر آشفته فیلم و با چرخش های مدام و سیال روایت های ذهنی فیلم ساز سفرمان به لایه های عمیق تری ادامه می یابد. دیگر تنها فکر کردن به اخبار او را راضی نمی کند.حالا او می خواهد با شخصیت های حادثه دیده از نزدیک صحبت کند و روایت و احساسات آنها را بشنود و به دیدن چند شخصیت مصیبت دیده که در کانون توجه رسانه ها قرار گرفته اند می رود . یکی از این شخصیتها، استیو ، یک مهاجر کره ای موفق و ثروتمند است که یک سال پیش قاتلی روانی با کشتن همسرش رویای آمریکایی او را به هم ریخته است . مک الوی مدتی نزد او می ماند و با هم به رستوران می روند ، گلف بازی می کنند و به کارخانه های جدید او سر می زنند . اما در روز آخر دیدارشان استیو از او می خواهد دوربینش را کنار بگذارد تا از خدا گله کند . خدایی که به نظر او کنترل دنیا را از دست داده است .بعد از ضبط این اعترافات مک الوی به آریزونا می رود که طوفانی سهمگین در آنجا اوضاع را به هم ریخته و گروه های خبری همه جا حضور دارند تا خوراک اخبار ها را تامین کنند.اما مک الوی در میان آنها ، تنها درگیر خانواده ایست که معتقدند خواست خدا باعث شد تا آنان در خانه نمانند و طوفان آنها را از بین نبرد و آنها مدیون خدایی اند که این گونه زندگی شان را هدایت می کند.و این چنین است که این شخصیت ها و تناقض هایشان ما را تا پایان فیلم درگیر می کنند و در انتها جستجوی فیلمساز در باره حقیقت شغلش (اخبار و فیلم های مستند و فیلم های تخیلی و غیر واقعی) به جستجوی حقیقت خدا بر روی زمین تبدیل می شودو به مضمون شک و ایمان پیوند می خورد و به قول خودش: در نهایت گویی علاقه ای نهانی به ضبط حضور خدا بر روی فیلم دارم . هرچند در نگاه اول و با برخورد و داوری ای کلاسیک به نظر می رسد او با فیلمبرداری از زندگی روزمره خود و انتخاب بخش هایی از آن و افزودن تک گویی هایی که توسط خودش بیان می شود مستند هایی بسیار سهل و حتی شلخته می سازد.اما دوربین رها و آزاد او که مدتی قبل ازرواج دوربین های دیجیتال همچون قلم – دوربین به جستجو در مضامین مختلف زندگی مشغول بوده چندان زیبایی شناسی فیلم های کلاسیک سینمای مستند را برنمی تابد.در عین حال تکنیک های قدرتمند پرداخت او شامل نریشن های کنایی و نیش داری هستند که اکثرا خودش را هدف می گیرند و یکی از اصلی ترین جذابیتهای سینمای او،شجاعت و صراحت اش در سوژه قرار دادن خودش به عنوان نوعی ضد قهرمان مدرن در فیلم هایش است که نه تنها پاسخ سوالات را ندارد،بلکه همواره با بهت و ترسی کودکانه به دنیا می نگرد.او با این دید کنایی ، مسئله همیشه پیچیده و شکننده چگونگی ارائه تصویر شخصی در رسانه فیلم را پشت سر می گذارد وتصویری ساده و صمیمی اما عمیق برای ما به یادگار می گذارد .



اخبار ساعت شش
مستند . محصول 1997
کارگردان : راس مک الوی

اسناد جنگ

معرفی فیلم عکاس جنگ



صدای نفس های شمرده اش را می شنویم ... صدای شاتر دوربینش را ... دستانش تنظیمات دوربین را تغییر می دهند ... جهانی در مقابل دوربینش می سوزد ... و او با آرامشی ترسناک به ثبت سندهای مخوفش مشغول است . این مرد سپید مو ی لاغر با آن کوله پشتی سیاهش که تنها همراه سفرهایش به جهنم اند مرا می ترساند . سندهای سیاه و سفیدش که همچون نقاشی هایی از رنسانس اند ، مرا می ترسانند . این جسد ها ی تکه تکه شده ، این صورتهای دردآلود ، این نگاه های خیره با آتش و دود در پس زمینه مرا حیران می کند . این جهان ماست ؟ و او چرا با این سماجت به درون این سیاهچال می خزد تا برای ما همه این نکبت عظیم را ثبت کند ؟ این که او از هیچ چیزی نمی هراسد مرا می ترساند . حالا با گذر او از آتش و دود این سند های جنگ از آن ماست . از آن کودکان فردای ماست و این عکاس سمج آن ها را ثبت کرده و حالا دیگر نمی توانیم از یادشان ببریم . نمی توانیم از یاد ببریم که ما حیواناتی بیش نیستیم . او نشانمان داده چگونه همدیگر را می دریم . که با همدیگر چه می کنیم . مستند "عکاس جنگ" اثر کریستین فری ، فیلمساز سوییسی ، فیلمی آرام و کوچک است درباره "جیمز نچوی" غول عکاسان جنگی که توسط رسانه روایت در ایران نیز منتشر شده است . این فیلمی است از همراهی دو مستند ساز در کنار هم که یکی شان آرام و بی ادعا می خواهد که با عکس هایش به صلح فکر کنیم و آن دیگری به ما می گوید به این مرد نحیف نگاه کنید و بدانید که آدمی مانند او در میان ماست . فیلم همچون خود نچوی که در مصاحبه اش تاکید می کند تا چه حد به سوژه هایش احترام می گذارد ، به خلوت ها و سکوت های نچوی در حین کارش احترام می گذارد و بدون این که از موقعیت های دراماتیکی که این عکاس خود را به درون آنها می افکند ، موقعیتهای نمایشی ای بسازد ، نچوی را در سرتاسر دنیای نا آراممان به مدت دو سال دنبال کرده است .در کوزوو ، اندونزی ، فلسطین ، جاکارتا ،روآندا و در هر کجا که بشر رنج می کشد . این فیلم مستند فاقد اطلاعات مرسوم دیگر فیلم های چهره نگار است. اين‌كه نچوی كجا متولد يا بزرگ شده است، والدينش که بوده اند و یا تحصیلاتش چه بوده و ... . شاید این جزییات فیلم را جذاب تر می ساخت . اما من این انتخاب فیلم ساز را می پذیرم و با این روش پرداخت او همراه می شوم . فیلم بیش از ینكه مروری بر آثار نچوی باشد، تصویر او در حال كار كردن را ارائه مي‌كند. تصویر او در حال تصویر کردن را . بخشی از فیلم با دوربین ویدئویی كوچكی گرفته شده است كه روی بدنه دوربین عكاس نصب شده است. و به این ترتیب همزمان از کنار چشمان نچوی به چیزی می نگریم که او می خواهد تا ابد به تاریخ بفرستدش . وقتی از آدمی فیلم می سازید که زندگی اش چیزی غیر از حرفه اش نیست ، بخصوص وقتی به کاری مشغول است که ما را وا می دارد در دل اقرار کنیم که هرگز در آن شرایط نمی ایستادیم ، بهتر است تنها کار کردنش را تماشا کنیم .


عکاس جنگ
مستند.محصول 2001
کارگردان : کريستين فری